زنده بودن بي شوق...
آه ، اي مطلع صبح
كاش مي شد ، كه دل خسته ي من ،
زندگي را زنو آغاز كند،
چشم ديگر به جهان باز كند
دل نگنجد به برم،
سینه تنگ است دریغا قفس است
کاش می شد که رهی باز کند
بگشاید پر و پرواز کند
ای پرستوها ، ای چلچله ها ،
کاش می شد که به همراه شما
بپرم تا لب کشت ، بپرم سوی بهشت
خالی از حسرت و ناکامی ها ، بی سرانجامی ها
دور از این
چهره های همه آلوده به رنگ
رنگ پاکی و صفا
و به باطن دل ها ، همه سرد،
همه خاموش و سیاه
سینه ها همه لبریز ریا
آه ، ای سنگ صبور ،
کاشکی در دل من صبر تو بود
کاش می شد که تحمل کنم این مردم را
زندگی چیست مگر؟
زندگی زندانست
و در آن
زنده بودن بی عشق بی شوق
زنده بودن تهی از شور حیات
خیمه شب بازی بس مسخره ای است
در دل یک زندان
آه ، بازیچه شدن
چه غم جانکاهی است....
«هما میر افشار»