زنده بودن بي شوق...

آه ، اي مطلع صبح

كاش مي شد ، كه دل خسته ي من ،

زندگي را زنو آغاز كند،

چشم ديگر به جهان باز كند

دل نگنجد به برم،

سینه تنگ است دریغا قفس است

کاش می شد که رهی باز کند

بگشاید پر و پرواز کند

ای پرستوها ، ای چلچله ها ،

کاش می شد که به همراه شما

بپرم تا لب کشت ، بپرم سوی بهشت

خالی از حسرت و ناکامی ها ، بی سرانجامی ها

دور از این

چهره های همه آلوده به رنگ

رنگ پاکی و صفا

و به باطن دل ها ، همه سرد،

همه خاموش و سیاه

سینه ها همه لبریز ریا

آه ، ای سنگ صبور ،

کاشکی در دل من صبر تو بود

کاش می شد که تحمل کنم این مردم را

زندگی چیست مگر؟

زندگی زندانست

و در آن

زنده بودن بی عشق بی شوق

زنده بودن تهی از شور حیات

خیمه شب بازی بس مسخره ای است

در دل یک زندان

آه ، بازیچه شدن

چه غم جانکاهی است....

 «هما میر افشار»

 

 

 

 

صفاي اشك0000

نه از آشنايان وفا ديده ام

نه در باده نوشان صفا ديده ام

زنامردمي ها نرنجد دلم

كه از چشم خود هم خطا ديده ام

به خاكستر دل نگيرد شرار

من از برق چشمي بلا ديده ام

وفاي ترا نازم اي اشك غم

كه در ديده عمري تو را ديده ام

دگر مسجدم خانه ي توبه نيست

كه در اشك زاهد ريا ديده ام

نه سوداي نام و نه پرواي ننگ

ازين خرقه چوشان چه ها ديده ام

طبيبا ، مكن مَنعَم از جام مي

كه درد درون را دوا ديده ام

حريم خدا شد چه شب ها دلم

كه خود را ز عالم جدا ديده ام

از آن رو نريزد سرشكم زچشم

كه در قطره هايش خدا ديده ام

برو صاف شو تا خدا بين شوي

ببين من خدا را كجا ديده ام...

 «هما مير افشار»

بسوزيم و بسازيم...

 

زبس نديدم ز كس محبت

شدم گرفتار رنج و محنت

گسستم از هر كه آشنا شد

دو روز ه ي عمر من فنا شد

زمانه با كس وفا نكرده

زغم دلي را رها نكرده

دگر نمي بينم اعتباري

كه گل بخندد به نوبهاري

چون منه آزاده ز دنيا بگذر

نقش غم از سينه ي خود كن تو به در

به پاي هستي نشسته تا كي

دل غمينت شكسته تا كي

بيا طريق وفا گزينيم

زيكديگر جز صفا نبينيم

دگر دل با محبتي در زمانه پيدا نمي شود

زمهرباني و بي ريايي نشاني پيدا نمي شود

چرا به مثل آتش ، مثل آتش بگدازيم

نواي بشنو از ني ، بشنو از ني بنوازيم

به غيره سايه ي حق كه سايه اي نيست

بقاي حرمت ماست

كه بسوزيم و بسازيم...

 «علیرضا افتخاری»

دروغه...

هر كي ميگه عاشق و بي قرارتم دروغه

هر لحظه با گريه در انتظارتم دروغه

هركي ميگه رفيقتم دشمن جوونه

پيمونه ي محبتش ساغر خونه

هر كي ميگه اسير اون نگاهتم دروغه

تو لحظه هاي خستگي پناهتم دروغه

هر كي براي گريه شونه هاش پناهه

رُخش چو روز روشن و دلش سياهه

رنج پياپي نكش اي مهربون

مست دقايق مشو اي بي نشون

قدر دل غمزده ات را بدون

دست ارادت مده با هر كسي

عطر گل ياس ندارد خسي

آخر قصه به كجا ميرسي

پرده ي جانكاه ظلمت را بسوزان

اي دل من شعله ي آهت كجاست

جانم از اين تيرگيها بر لب آمد

 آسمان عمر من ماهت كجاست...

رنج پياپي نكش اي مهربون

مست دقايق مشو اي بي نشون

قدر دل غمزده ات را بدون

«علیرضا افتخاری»

حتي به روزگاران...

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران

بيداري ستاره ، در چشم جويباران

آيينه ي نگاهت پيوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا كه در هوايت خاموشي جنونم

فريادها بر انگيخت از سنگ كوه ساران

اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز

كاين گونه فرصت از كف ، دادند بي شماران

گفتي : به روزگاران مهري نشسته

گفتم:

بيرون نمي توان كرد حتي به روزگاران

بيگانگي ز حد رفت ، اي آشنا مپرهيز

زين عاشق پشيمان ، سرخيل شرمساران

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند

ديوار زندگي را زين گونه يادگاران ؛

وين نغمه ي محبت ، بعد از من وتو ماند

تا در زمانه باقي ست آواز باد وباران....

استاد شفيعي كدكني

 

وداع ياران....

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هرکو شراب فُرقَت ، روزی چشيده باشد

داند كه سخت باشد ، قطع اميدواران

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد ، محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت

گريان چو در قيامت ، چشم گناهكاران

اي صبح شب نشينان ، جانم به طاقت آمد

از بسكه دير ماندي ، چون شام روزه داران

چندين كه بر شمردم ، از ماجراي عشقت

اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران

سعدي به روزگاران ، مهري نشسته بر دل

بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران

چندت كنم حكايت ، شرح اين قدر كفايت

باقي نمي توان گفت ، الا به غمگساران.... 

یک انسانم (از زبان یک زن)

اگر به خانه ی من آمدی"برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت می دانی که؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم..

شعری از غاده السمان

 

ای دریغا....


ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

              علف هرزه ی کین پوشانده ست

وهمه مردم شهر

               بانگ برداشته اند

                           که چرا سیمان نیست

وکسی فکر نکرد

                که چرا ایمان نیست

وزمانی شده است

          که به غیر از انسان

                         هیچ چیز ارزان نیست


حمید مصدق

 

من وسازم....

 

، کوله بارم بر دوش

، سفری می باید

، سفری بی همراه

، گم شدن تا ته تنهایی محض

، سازکم با من گفت: هر کجا لرزیدی

،از سفر ترسیدی

، تو بگو از ته دل

،من خدا را دارم

،من و سازم چندیست که فقط با اوییم

من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند...

دشت ها نام تو را می گویند؛

                      کوه ها شعر مرا می خوانند

 کوه باید شد و ماند،

                 رود باید شد و رفت،

                                  دشت باید شد و خواند .

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

                          در تو این قصه پرهیز که چه؟

                                      در من این شعله عصیان نیاز،

                                                  در تو دمسردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد؛ درد را باید گفت!

                سخن از مهر من و جور تو نیست؛

سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور؟

                و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی

                                    یا

                                     غرق غرور؟!

سینه ام آینه ای است با غباری از غم

                      تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

                            آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازد

آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

                                                                     من چه می گویم آه ....

با تو اکنون چه فراموشی ها؛ با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم،

               تو اگر برخیزی،

                             همه بر می خیزند...

                                         

                                                             « حمید مصدق »

ارثیه های عاطفی

در اين ديار خسته كش ، ديگر بريده نفسم هرچه تلاش مي كنم به آرامش نمي رسم

در اين ديار خسته كش ، وجود من بيهوده شد  ارثيه هاي عاطفي اينجا از من ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب مي روم خشك گلو و تشنه لب به عشق آب مي روم

شب كه به خانه مي رسم شكسته بال و خسته جان در غم فرداي دگر،باز به خواب مي روم

از تن خشك شاخه گل توقع جوانه نيست اسب نفس بريده را طاقت تازيانه نيست

از گل چهره سوخته طراوتي طلب نكن براي رفع تشنگي تكيه به تشنه لب نكن

فرشته ي نجات من دير به ما رسيده اي كهنه شده است زخم ما كوشش بي ثمر نكن

غم كه مي آيد....

 

غم که می‌آید در و دیوار ، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار ، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی ؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 نجمه زارع


 

خدايا....

 


خدايا ، به ما شادي هاي كوچك ، اما تمام نشدني ببخش

خدايا ، مي دانم تو ما را دوست داري

به ما هم لذت دوست داشتنت را عطا فرما

و خدايا ، وقتي در روزمرگي زندگي غرق

و در هياهوي آن گم مي شويم

ما را با تلنگري به سوي خودت رهنمون ساز

 

 

عروسک جان !

 


عروسک جان !

نگاهت را بگیر از من . . .

نخند بر من .

که نفرینت تمام هستی ام را نیست کرد زیبا

نگو نفرین نکردی تو

اگر این ها همه ،وهم است

چرا تقدیر من اینقدر ،به تقدیر تو نزدیک است ؟

چرا تقدیر من بازیست ؟

چرا ثانیه ها سردند . . .

چرا هر روز نگاهم در انتظار روزه تازه فقط دیروز را بیند

چرا تکرار

نمی دانم چرا اصرار داشتم زندگی زیباست

نمی دانم چرا هر بار دستانه بی روحش به من فهماند که من زیبام

و من بی آنکه در آینه بدنبال خودم باشم

فقط ایمان آوردم ..به حرف هایش

چرا زیبا ندیدم من ؟

مگر مادر هر روز غباره آیینه را نمیگیرد ؟

چرا پس من حقیقت را نمیدیدم ؟

عروسک جان چه کس جز تو ز من بی وفایی دید ؟

ببخش زیبا ..که حالا معنی ترکه عزیز را خوب میدانم

عروسک جان ببخش من را

که من درد جدایی را فهمیدم

نه . . . نفهمیدم که با جانم تمامه تلخی اش را بلعیدم

عروسک جان ببخش تنها ی من

که من آنروز نفهمیدم چه دردیست رفتنه یک یار

چه دردیست بدرقه با چشمانه مبهوت و غبار آلود

وای زیبا رفتنش ، هرگز فراموشم نخواهد شد

فقط یک لحظه دیگر وقت میخواستم تا فریاد زنم عشق را

ولی بازی تمام بود ، تمام بود زیبا . . .

عروسک های تازه جای من گوشه دلگیر تنهاییش مست بودند

ببخش زیبا که کودک نمی فهمد معنی تلخه جدایی را

نمیدانی عروسک جان چه روزهایی آرزو کردم جای تو بودم

در آن پیراهن گلدار قرمز رنگ

و آن موهای زیبای طلا مانند

و چشمان شهلایت که هر بیننده ای را بی درنگ غرق نگاهه آبی ات میکرد

ولی امروز

نه پیراهنه گلداره قرمز رنگ

نه چشمانه شهلایت

و نه تقدیر تلخت را

نمیخواهم ، نمیخواهم . . .

عروسک جان دیگر نخواهم رفت

تو را در طاقچه تنهایی قلبم جا دادم

نگاه رهگذر بر من می خندد

او به این بازی می خندد

نمیداند که این بازی به صد بازیه نامردان شرف دارد

عروسک جان نمی داند

نمی داند . . .

«مریم احمدی»

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان...

روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتي اگر روزی
که دیگر
نباشم...

«احمد شاملو»

خدایا مرا ببخش...

 خدایا مرا ببخش....

اگر بر خلاف جریان رود توست...مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور...اگر بی عقلم و عاشق

خدایا مرا ببخش..اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام..اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند.. اگر عشقم گناهی نابخشودنی است و اگر گناهم را دوست می دارم

خدایا مرا ببخش..مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام...مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، وعلف های هرز را کنار زده ام و به روشنایی ، و به نور رسیده ام...

مرا ببخش اگر باران را با دستهای پست خود آلوده ساخته ام..مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم و اگر به شوق دیدن تو درآسمانت ، پرواز می کنم...

مرا ببخش اگر با چشمان خود خورشید را در انبانه ی سینه ام انباشته می کنم...مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم ایمانم را پرواز داده است و اگر تو رادر میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام.

مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را ......

خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام....

خدایا مرا ببخش...........