راز خلقت..

دارم سوالی ای خدا

ای آشنا با فکر ما

وی قادر قدرت نما

چون می نوشتی

این سرنوشتِ

ما خاکیان را

قسمت چه کردی

از مُلکِ هستی

افلاکیان را ؟

ای داور عرش آفرین

صورتگر فرش زمین

وی مالک مُلکِ یقین

باید به بالِ

اندیشه پویم

هفت آسمانت را

یک یک ببینم

هم ثابت و هم

سیارگانت را

باید سیاحتها کنم

در زهره و در مشتری

شاید که خورشید افکنَد

آنجا فروغ دیگری

تا مگر در آسمان

در دل آن اختران

زآنچه می جوید بشر

ذره ای یابم نشان

شاید آنجا زندگی

دور از این غوغا بُوَد

معنی صلح و صفا

بلکه در آنجا بُوَد

جویای راز خلقتم

هان ای خدای مهربان

با شَهپرِ اندیشه ها

بر قله ی عرشم رسان....

«زنده یاد مهستی عزیزم»

تنها تو را می شناسم...

تنها تو را می شناسم

به نام ما می شناسم

از ابتدا می شناسم

تا انتها می شناسم

تنها تو را می شناسم

تو را که این همه خوبی

سپیدی هر سپیده

تو سرخی هر غروبی

تنها تو تک سایبانی

میان این بی درختی

تنها تویی که گریزی

از اینهمه تیره بختی

بیا ببین در چه حالم

با تو چه پُر پَر و بالم

اگر که شعر محالم

ببین ببین چه زلالم

نفس نفس همه از من

شکفتن و گفتن از تو

مرا چه خوش می نویسی

همیشه چون غزلی نو

دوباره ای بی نهایت

نهایت خود من شو

ترانه ها همه از تو

هوای ما همه از تو....

«زنده یاد مهستی عزیزم»

پشیمونی...

به نام اون کسی که می پرستی

تو رو دوست دارمت هر جا که هستی

نباشم زنده اون روز رو ببینم

شکستی عهدی که با من تو بستی

منم و یه دل عاشق توی غربت و تنهایی

شب من شب بی فرداست تو یه نوری و رویایی

توی چشم تو می بینم غم عشق و پشیمونی

بگو با یه دل عاشق کی میایی و می مونی

تو گفتی روی بال عشق سفر کردی

کبوترهای عاشق رو خبر کردی

نگفتی از من لیلای بی مجنون

چه دیدی که از من و عشقم حذر کردی

لبالب از صداقتی لبریزه از محبتی

ناجی قلب عاشقم تا مرز بی نهایتی

تو از کدوم قبله ی عشق به دیدن من اومدی

با شعله ی کدوم نگاه آتیش به جون من زدی

باور بکن تنها تویی بود و نبودم

به خاطر تو می زنه نبض وجودم...

زنده یاد مهستی

جای مهمان خالیست...

سفره ی پاره ی عشق از گل و گندم خالیست

جای مهمان خالیست

روی قالیچه ی دل جای مهمان خالیست

جای مهمان خالیست

جای یک یاس سپید توی گلدان خالیست

جای پای تو بر این برف زمستان خالیست

جای مهمان خالیست

خواستم فال بگیرم که تو کی می آیی

دیدم ای وه ! که فنجان خالیست

روی این برکه ی عمر جای نیلوفر عریان خالیست

جای مهمان خالیست

چه سکوتی چه شبی جای یک عابر شبگرد غزل خوان خالیست

جای مهمان خالیست

جای عطر گل سرخ توی ایوان خالیست

جایت ای دوست خوب زیر باران خالیست

روی قالیچه ی دل جای مهمان خالیست

جای یک یاس سپید توی گلدان خالیست

جای پای تو بر این برف زمستان خالیست

جای مهمان خالیست

خواستم فال بگیرم که تو کی می آیی

دیدم ای وه ! که فنجان خالیست

روی این برکه ی عمر جای نیلوفر عریان خالیست

جای مهمان خالیست..

زنده یاد مهستی

بس کن...

 آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن

بس کن نزن آتیش به جوونم

بدکردی ای نامهربونم

من موندم و این درد دوری

خسته ام از این عشق و صبوری

آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن

من مونده ام دل غرق به خون

تو شهر جنون یه غریبه ی خسته ام

 تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی ، که یه جام شکسته ام

دیوونه ی بی آشیونم ، گریونمو محتاج مستی

بیچاره من غمگین وتنها ، دل کندم از دنیای هستی

آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن

گفتی چرا آواره ی بی آشیونم

گفتی چرا بازیچه ی دست زمونم

من اسیر تو شدم ، ای که بستی پر من

داغ آتیشو نزار روی خاکستر من

رسوای بی پروا تو هستی

من حیفه رسوای تو باشم

بیگانه با دنیای عشقی

حیفه تو دنیای تو باشم

غم اونقده تو این صدا بود ، که نخوندم

اونقدر عذابم دادی ای وای ، که نموندم

آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن..

(زنده یاد مهستی)

بازیچه..

 روحم جسمم شد خسته از بازیچه گشتن

در هر دامی افتادن و از خود گذشتن

آزرده روحم از این بیهوده گفتن

بیهوده راز خود را در دل نهفتن

خفتن در آرزوی خواب تو دیدن

اما ز تیره روزی شبها نخفتن ، آه ! شبها نخفتن

روحم جسمم شد خسته از بازیچه گشتن

در هر دامی افتادن و از خود گذشتن

ای عشق بی ثمر ، آرامشم مبر ، آتش دگر میفروز

عمری نخفته ام ، با کس نگفته ام ، این رنج آشیان سوز.....

تو کنون مگشا زبان من ، مزن آتش غم به جان من ، مزن آتش غم به جان من

« زنده یاد مهستی»

 

ناله ی ساز...

 ناله ی پر درد سازم دیگه نیست مرهم دلها

آره ! اون داره میمیره  رو ورق پاره ی نتها

در صدای نابرابر چه کسی می کنه باور

که یه عمریه می گردم در به در دنبال یاور

در هجوم بی صدایی  روی نتهای جدایی

مگه میشه خووند سرودی واسه روزهای رهایی

به چه کس بگم که فریاد رو لبام داغ سکوته

اگه این صدا نباشه این رسیدن به سقوطه

چه کسی باید بخونه این هوا رنگ هوا نیست

اگه آوازی تو کاره قصه جز مرگ صدا نیست

در هجوم بی صدایی  روی نتهای جدایی

مگه میشه خووند سرودی واسه روزهای رهایی

«زنده یاد مهستی»

وداع......

وقتي رفتي همه چي رفت حتي لبخند گل ياس

 توي سينه بي تپش شد اون همه قلب پر احساس

نه لبت به خنده وا شد نه وداعي كردي با من

درد و نفرين بر سفر باد سفر هميشه رفتن

در قفاي رفتن تو همه ي پلها شكستن

به عزاي رفتن تو همه به گريه نشستن

تو كجايي كه ببيني چه دلهايي با تو هستن

مي دونم تو قطره نيستي كه بري گم بشي در رود

براي روح بزرگت مرگ تو تولدي بود

نه با اين رفتن تو رفتي نه با اين مردن تو مردي

تو صداي جاودانه به جماعتي سپردي...

تقديم به مسعود عزيزمان كه چندي است كه به سوي آسمان پر گشوده است.روحش شاد و يادش گرامي..... 

دله این

پاتو آهسته بذار دله این ، نداره صبر و قرار دله این

اگر که شکست دل ، چو جام بلا ، اگر چه فتاده زچشم خدا

یه چشمه ی نوره ، یه جام بلوره  ، یه سنگ صبوره ، صفاشو ببین

به دامت اسیره ، اگر که بمیره ، ریا نپذیره ، وفا شو ببین

اگر چه شکست دل ، مکش تو به خونش ،

 به دشت جنونش ، به خدا دله این

بگو تو به اون دل که وفا نمی دونه

اگر تو نمونی دل من نمی مونه

نرو که نمیره ، تو بمون که بمونه

 

ساقی

ساقی ببین آزرده ام ، ساقی ببین افسرده ام ، مست وخرابم  

آه ، ای همیشه مهربان امشب تو هم کردی جوابم

ساقی اگر ساغرم شکنی ، قلب پاک مرا زیر پا فکنی

بر نمی گیرم از روی عشق تو دامن

ساقی تویی آرزوی دلم ، گفتگوی دلم

پیش مستان بری ، آبروی دلم

این تو و این دل من

دیوانه ی روی زمینم ، میخواره ایی بی همنشینم

چرا ؟چرا ؟ساغرم شکنی ، دل مرا زیر پا فکنی

صد مست هم چون من فدایت

قربان بی مهری و وفایت

چرا ؟چرا ؟ساغرم شکنی، دل مرا زیر پا فکنی

دیوانه ی روی زمینم ، میخواره ایی بی همنشینم

تو که خود آگه ز درد منی ، چرا مرا زیر پا فکنی

ساقی اگر ساغرم شکنی ، قلب پاک مرا زیر پا فکنی

بر نمی گیرم از روی عشق تو دامن

ساقی تویی آرزوی دلم ، گفتگوی دلم

پیش مستان بری ، آبروی دلم

این تو و این دل من

 

 

زندگی

زندگی یه آرزوی مبهمه مگه نه، مگه نه، مگه نه...

یک طلوع ، یک غروبه ، یک دمه ، مگه نه، مگه نه...

زندگی یه کوره راهه ، یک امیده یک نگاهه ،

مثل یک چراغ روشن توی یک شبه سیاهه ، مگه نه ، مگه نه...

قصه ی حضیض و اوجه ، قصه ی ساحل و موجه ، قصه ی تنهایی

قصه ی یاس و امیده ، یا سیاهه یا سپیده ، وصل یا جدایی

قصه ی نام و ننگه ، حرف بی رنگی و رنگه ، سر به سر رسواییه

رو لبه بسته ی غنچه وقتی پاییز میاد چه غم انگیز میاد

چی بگه به کی بگه ، زندگی عاقبتش نبودنه ، یه سرود ناتموم سرودنه

 

 

یارب

یاربا یا ، تا کدامین لحظه باید سوخت

تا به کی چون شمع لرزان شعله ها افروخت

این پل بشکسته کی آخر می ریزد

در دل بی باورم ، باور می ریزد

کهنه شد تقویم عمر سر به سر پوچ ام

خسته از تکرار تلخ و خسته از کوچ ام

یارب ، اگر از گفتن ببندم لب نه خاموشم

یارب ، که من آن آتشفشان سینه در جوشم

به من بگو در روز جزا ، که بشکند این فاصله ها ، چه پاسخی داری تو مرا ، یارب

از آنچه آوردی به سرم ، از این که کردی در به درم ، به خنده دیدی چشم ترم ، یارب

اشک من با اشک یاران گر به هم آمیزد

روز محشر پایه های ظلم تو می ریزد

 «ترانه ای اززنده یاد مهستی نازنین»