درآخرین دیدار

جهان

به تَنگ آمده از خویش وُ

خود از جهان به تَنگ آمده در تاریکی.

بازآ...!

تو را به قولِ کریم ،

کلمات مرا بشنو!

بازآ... نجات ِ بزرگ

بازآ...!

شعر برای من

حرمتِ نان است

به وقتِ زیارتِ آدمی.

شعر

شرف است

در این گَزَندِ گهواره شکن .

و من

پاس داشته ام این دریا را

هم پُر بهاء تر از جانِ خویش و ُ

جهانِ خویش ،

که می دانید...!

تاریک است اینجا

تَنگ ، تاریک و بی تکلم است اینجا

تو... نجاتِ بزرگ!

قولِ کریم ِ ملکوت!

کلماتِ مرا بشنو!

« سید علی صالحی »

وای...!!

هی درویش

حالت خوش است

میزانی ، ممکنی ، دُرُست؟

من هم نزدیکِ تو نشسته ام

وحقیقتاً

دردها دیده ام

هم

از عبادتِ ابلهانی

که کافر به کلماتِ خداوندند.

و دیده ام بسیار

بسیار آدمی دیده ام

که مُردگان را سیلی می زدند.

آن بالا

بالایِ سکو نشسته اند

نگاهشان کنید

خیالشان آرام است ،

کارشان.... راحت....!

« سید علی صالحی »

راز خلقت..

دارم سوالی ای خدا

ای آشنا با فکر ما

وی قادر قدرت نما

چون می نوشتی

این سرنوشتِ

ما خاکیان را

قسمت چه کردی

از مُلکِ هستی

افلاکیان را ؟

ای داور عرش آفرین

صورتگر فرش زمین

وی مالک مُلکِ یقین

باید به بالِ

اندیشه پویم

هفت آسمانت را

یک یک ببینم

هم ثابت و هم

سیارگانت را

باید سیاحتها کنم

در زهره و در مشتری

شاید که خورشید افکنَد

آنجا فروغ دیگری

تا مگر در آسمان

در دل آن اختران

زآنچه می جوید بشر

ذره ای یابم نشان

شاید آنجا زندگی

دور از این غوغا بُوَد

معنی صلح و صفا

بلکه در آنجا بُوَد

جویای راز خلقتم

هان ای خدای مهربان

با شَهپرِ اندیشه ها

بر قله ی عرشم رسان....

«زنده یاد مهستی عزیزم»