تو ومن

 

تومثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم      

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تومثل شمعدانی ها پراز رازی وزیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم

 

نپرس

صبح است و لطافت ِ هوايي كه نپُرس

باران و نسيم ِ جانفزايي كه نپُرس

پيچيده هواي ِ تو به ديوارهً دل

از ياد ِ تو خوشهً طلايي كه نپُرس

بهروز سنجابی

عالم یکرنگی

توی عالم یکرنگی بگو از چی تو دلتنگی

بازم از اون نگات پیداست که با من به سر جنگی

بازم ساده دل تنهام ، نداری واسم آهنگی

بگو حرف تو دلت نگذار بگو از چی تو دلتنگی

چی دیدی چی شنیدی که بامن هر روز وهرلحظه یه رنگی

تو این شهر فرنگ ، اینهمه رنگ ،رنگاورنگ

واسه چی دورنگی بابا سخته دورنگی

 منو می شکنی آخر با کارات ، من مثل ساغرم تو سنگی

تو این دوره زمون میون دو تا مهربون

واسه چی زرنگی بابا سخته زرنگی

توی عالم یکرنگی بگو از چی تو دلتنگی

بازم از اون نگات پیداست که با من به سر جنگی

دلم دفتر نقاشی شب رنگ

پرازطرح تموم نیمه تموم از غم واز درد

تو نقشش می کنی همچین و همچون بابا

تو رنگش می کنی تا بشه پرخون بشه گلگون

 

خدایا

خدایا ، خدایا ، خدیا توی دنیای بزرگت پوسیدیم که

می خواستیم ، می خواستیم ، می خواستیم مثل این روزو نبینیم که دیدیم که

ناز اون ، بلای اون ، حسرت دل ، عذاب عالم

هر چی باید همه کمتر بکشند ماکشیدیدم که

زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا

بس که ما دنبال زندگی دیویدیم بریدیم که

وای برما ، وای برما ، خبرازلحظه ی پرواز نداشتیم

تا می خواستیم لب معشوق و ببوسیم پریدیم که

( زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش

بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم)

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل میگه باز فردا رو از نو بساز

ای دل غافل دیگه از ما گذشت

زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا

بس که ما دنبال زندگی دیویدیم بریدیم که

 

دله این

پاتو آهسته بذار دله این ، نداره صبر و قرار دله این

اگر که شکست دل ، چو جام بلا ، اگر چه فتاده زچشم خدا

یه چشمه ی نوره ، یه جام بلوره  ، یه سنگ صبوره ، صفاشو ببین

به دامت اسیره ، اگر که بمیره ، ریا نپذیره ، وفا شو ببین

اگر چه شکست دل ، مکش تو به خونش ،

 به دشت جنونش ، به خدا دله این

بگو تو به اون دل که وفا نمی دونه

اگر تو نمونی دل من نمی مونه

نرو که نمیره ، تو بمون که بمونه

 

ساقی

ساقی ببین آزرده ام ، ساقی ببین افسرده ام ، مست وخرابم  

آه ، ای همیشه مهربان امشب تو هم کردی جوابم

ساقی اگر ساغرم شکنی ، قلب پاک مرا زیر پا فکنی

بر نمی گیرم از روی عشق تو دامن

ساقی تویی آرزوی دلم ، گفتگوی دلم

پیش مستان بری ، آبروی دلم

این تو و این دل من

دیوانه ی روی زمینم ، میخواره ایی بی همنشینم

چرا ؟چرا ؟ساغرم شکنی ، دل مرا زیر پا فکنی

صد مست هم چون من فدایت

قربان بی مهری و وفایت

چرا ؟چرا ؟ساغرم شکنی، دل مرا زیر پا فکنی

دیوانه ی روی زمینم ، میخواره ایی بی همنشینم

تو که خود آگه ز درد منی ، چرا مرا زیر پا فکنی

ساقی اگر ساغرم شکنی ، قلب پاک مرا زیر پا فکنی

بر نمی گیرم از روی عشق تو دامن

ساقی تویی آرزوی دلم ، گفتگوی دلم

پیش مستان بری ، آبروی دلم

این تو و این دل من

 

 

زندگی

زندگی یه آرزوی مبهمه مگه نه، مگه نه، مگه نه...

یک طلوع ، یک غروبه ، یک دمه ، مگه نه، مگه نه...

زندگی یه کوره راهه ، یک امیده یک نگاهه ،

مثل یک چراغ روشن توی یک شبه سیاهه ، مگه نه ، مگه نه...

قصه ی حضیض و اوجه ، قصه ی ساحل و موجه ، قصه ی تنهایی

قصه ی یاس و امیده ، یا سیاهه یا سپیده ، وصل یا جدایی

قصه ی نام و ننگه ، حرف بی رنگی و رنگه ، سر به سر رسواییه

رو لبه بسته ی غنچه وقتی پاییز میاد چه غم انگیز میاد

چی بگه به کی بگه ، زندگی عاقبتش نبودنه ، یه سرود ناتموم سرودنه

 

 

چشم ها مرده اند

 

 

زير باران

در آن نمناكي سرشار از طراوت

قدم زنان، جاده را مي پيمود

باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند

هميشه مي شنيد كه:

چشمها دروغ نمي گويند...........

اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد

چشمها هم، نقش بازي مي كنند

چه ورطه خوفناكي است!!!!!

او، دست وپا زنان

        در اين تلاطم واين همه واهمه

                                   فقط نگاه مي كرد

ديگر نمي دانست چه بايد بگويد

خسته بود از اين همه دورنگي ها

از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها

آينه را از جيبش در آورد

نگاهي انداخت

هيچ نمي ديد

هيچ چيزي در آينه نبود

بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد

آينه، شفاف نبود

شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟

بشكن.........بشكن آينه را

بگذار غبار از آينه زدوده شود

بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود

آينه را بر زمين مي زند

اما نمي شكند

آه باورش نمي شد

اين آينه نبود

كه اگر بود، مي شكست

باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد

كم كم، محو شد

بارن زدوده بود غبارش را

اصلا، فقط غبار بود وبس

آينه، نبود

كه اگر بود، مي شكست

باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت

ديگر چيزي با خود نداشت

در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد

نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟

اما مي رفت

ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند

اما مي ترسيد

مي داني از چه؟

از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند

ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار

شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را

آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن

نه چيزي بيشتر ونه كمتر.

 (بریهه سلیمی)

خوشه ی دنیا

چی می مونه توی دنیا، غیر یه بدی یه خوبی

دو تا گلدون، یه گلاب پاش، یه کتاب رو رحل چوبی

مشت یاسی که می ریزی روی جا نماز مادر

گل مریمی که روزی، روی سنگی می شه پر پر

توی آئینه نیگا کن، می گه فرصتی نمونده

می گه خوش بحال اونکه، آیه های عشق و خونده

می گه می شه این بیابون پر شه از گل محبت

بدی رو می شه رها کرد، می شه خوبی بشه عادت

می شه بارون شد و بارید روی خوشه های گندم

می شه خورشید شد و تابید، تو شبای سرد مردم

پاشو کوله بارو وردار، روبروت باغ بهشته

نکنه یه وقت بمونی، بگی حکم سرنوشته

خوب من چشمات و وا کن، روبروت آبی دریاست

روبروت غرق ستارست، شهر خورشیدی فرداست

******

چی می مونه توی دنیا، غیر یه بدی یه خوبی

دو تا گلدون، یه گلاب پاش، یه کتاب رو رحل چوبی

مشت یاسی که می ریزی روی جا نماز مادر

گل مریمی که روزی، روی سنگی می شه پر پر

******

خواننده: علیرضا افتخاری

 

 

یارب

یاربا یا ، تا کدامین لحظه باید سوخت

تا به کی چون شمع لرزان شعله ها افروخت

این پل بشکسته کی آخر می ریزد

در دل بی باورم ، باور می ریزد

کهنه شد تقویم عمر سر به سر پوچ ام

خسته از تکرار تلخ و خسته از کوچ ام

یارب ، اگر از گفتن ببندم لب نه خاموشم

یارب ، که من آن آتشفشان سینه در جوشم

به من بگو در روز جزا ، که بشکند این فاصله ها ، چه پاسخی داری تو مرا ، یارب

از آنچه آوردی به سرم ، از این که کردی در به درم ، به خنده دیدی چشم ترم ، یارب

اشک من با اشک یاران گر به هم آمیزد

روز محشر پایه های ظلم تو می ریزد

 «ترانه ای اززنده یاد مهستی نازنین»

قلم من...

قلمم را ميان دلتنگي هايم گم كرده ام

مي دانم خسته است از نوشتن درد هايم

قلمم بيمار است

دلش زير فشار واژه ها شكسته

و مي نالد از زخم هايي كه تازيانه حقيقت بر تنش حك كرده

هنوز زمزمه هايش را به ياد دارم

زماني كه از عشق مي خواند و قلب خطوط مي لرزيد

قلمم غربت كوير را مي شناخت و براي چشمان تشنه اش اشك مي ريخت

دلهره غروب را مي فهميد

و فرياد انتظار پنجره را مي شنيد

ديشب اخرين كلام را بر سكوت شب ترسيم كرد

و بي صدا تر از هميشه غصه هايش را در گوش باد زمزمه كرد

و به ياد نوشته هايش تا صبح گريست

 

 

دل من می خواهد....

من دلم می خواهد

 خانه ای داشته باشم پر رنگ

خانه ای آبی و سبز و نیلی

که در آن یاس سفید

 سایه در سایه گلهای دگر می رقصد

 نه فقط سبز    نه آبی    نه زرد و نه سیاه

خانه ای از همه رنگ

 خانه یعنی آنجا که در آن می بینم

"ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند     

 تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری"

 غفلت از حال زن روسپی همسایه

 غفلت از کافر و دیندار و مسلمان و جهود

خانه یعنی جایی که در آن مهر و محبت جاری است

 کاخ زرین پر از نقره و الماس و طلا

 اگر از عشق و محبت خالی است

باید از خانه ی بی عشق  و محبت برید

 

 

آبشار

 

آبشار چو آیینه ای بلند
 تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه
 کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر
 ابری که داده پیکره ی کوه را شکوه

 

 

 

چرا بعضي مواقع....

 

از سوسک ميترسيم اما از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم

 

ازعنکبوت ميترسيم اما از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نميترسيم

 

از خفاش شب ميترسيم اما از شبي که افکارمون خفاشي ميشه نميترسيم

 

ازخوب سرخ نشدن سبزي قورمه ميترسيم اما از سرخ کردن آدما از خجالت نميترسيم

 

ازجانيفتادن خورش ميترسيم اما از اينکه هيچ کسي خودش نباشه نميترسيم

 

از دير جوش اومدن آب براي چاي ميترسيم اما ازجوش آوردن خون آدما نميترسيم

 

ازلولو خورخوره هاي تو فيلما ميترسيم اما ازهيولاي نفس نميترسيم

 

ازتاريکي ميترسيم اما از خاموش کردن آخرين شمع توي تاريکي نميترسيم.

 

ازگم شدن سکه هامون ميترسيم اما ازسکه يه پول کردن ديگران نميترسيم

 

ازسرماخوردگي دوستامون ميترسيم اما از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم

 

ازشکستن ليوان ميترسيم اما از شکستن دل آدما نميترسيم

 

از لکه دار شدن لباساي سفيد ميترسيم اما از کثيف شدن سفيدي روحمون نميترسيم.

 

ازخواب موندن ميترسيم اما از عمري که همه به خواب سپري شد نميترسيم

 

ازوقت کم آوردن ميترسيم اما از هدر دادن وقتي که داريم نميترسيم

 

ازدرس پرسيدن و امتحان دادن ميترسيم اما از رد شدن تو امتحان آخري نميترسيم

 

از اينکه به ما خيانت کنند ميترسيم اماازخيانت کردن به خودمون نميترسيم

 

ازاينکه دلمون بشکنه ميترسيم اما از درب وداغون کردن دل آدما نميترسيم

 

از اينکه دلخورمون کنند ميترسيم اما از دل خون کردن ديگران نميترسيم

 

ازگم کردن راه ميترسيم اما هيچ وقت از به هيچ جايي نرسيدن نميترسيم

 

از خستگي سفر ميترسيم اما از دست خالي رفتن و برگشتن نميترسيم

 

از اينکه ناديده گرفته بشيم ميترسيم اما از اينکه ناديدني ها رو نميبينيم نميترسيم

 

از اينکه يه روز تموم بشيم ميترسيم اما از اين که تاريخ مصرفمون بگذره نميترسيم

 

از اينکه آدما فراموشمون کنند ميترسيم اما از اينکه خدارو فراموش کنيم نميترسيم...........

 

 

 

 

با من طلوع کن

هنگام انتحار
 هنگامه ی خزانست
هنگام انتحار گل سرخ
در کوچه های سنگی
هنگامه ی طلوع شب از شب
و رود را ببین که چه هرزابی ست
عشقی نمانده است و

 نمی دانی دیگر
عشقی نمانده است
نامش فراموش است
 از یادم
 زیرا که من نه دیگر فرهادم
 و او نه دیگر شیرین
بیگانه وار در شب شادی گسار ما
دیگر بهاری نیست
او را نشسته می بینم بر سریر سنگ
هنگام انتحار گل سرخ
ماننده ی چکاوک پیری
 او را نشسته
 خسته و بیزار می بینم
فرهاد وش منم که چنین عریان
 در زیر تازیانه رها کرده تن
خم کرده پشت
 با تیشه می کوبم
می کوبم
بر قلب بیستون
و خواب تازیانه ی الماس
از جان سرد سنگ
 تهی می شود
 بر قلب بیستون
بر بیستون سرد تهی می کوبم مشت
 خم کرده پشت
 می خوانم شیرین را شیرینم را
باری چگونه فرهاد
 از یاد می تواند بردن
نام تمام شیرین را ؟
 هنگامه ی طلوع شب از شب
خم کرده پشت عریان
فریاد فریادا
آشفته می شوم
فریاد بر می آورم از دهشت جدایی
 ای شهر آشنایی آیا تمام یاران
رخت سفر بستند
 و هیچ کس نمانده ست
 بر سنگواره یی که نشان از شهری داشت ؟
هنگام انتحار گل سرخ
مانند سهره می رود و می سرایی از باغ
 و نیلگونه خوابی
می روید
 از قلب سهره وارت
ای نازنین بمان و بدان
کاین شب بلند
 این جاودانه وار نمی ماند
 و انتحار گل
و سوگوار خواندن خونین هر چکاوک
آغاز پایانی ست
این جاودانه واری را
 آری
تنها اگر بمانی
تنها اگر بمانی با من
 مانند سهره ایی کهن می داند
 چه نیلگونه خوابی دارد
 و آفتابی طالع
در خون خوابناکش فریاد می زند
من
سوگوارم ای یار
من آن چکاوکم که در آفاق سنگواره شهری
 که زیسته ام
 و خوانده ام
 و خواسته ام تا در آن ویران
نامی نشانی حتی یادی را فریاد گر باشم
و سوگوار
آری
 من سوگوارم ای یار ؟
با من بمان
 همیشه بمان با من
 و بخوان با من
با من
اگر بمانی ای یار
 گرم خیال تسلیم
تسلیم عشق بودن تسلیم عشق آری
اما نه با شکنجه تسلیم واماندن
من انتحار شوق گل سرخم
و در تو منتحر
وقتی که عشقی نیست
نامی نمی ماند
تاعاشقانه باز بنامی
گلهای سرخ را
وقتی که گلسنگی
 بی ریشه می ماند
و
ابرهای سرد سترون
 از آسمان شهر گذر می کنند
یادی نمی ماند
 در این حصار سنگی
تو می روی
تو می روی و باز می گذاری
تنها مرا دراین شهر
مانند ابر سرد سترون
 آهسته وار می گذری از فراز شهر
و از کنار من
 مانند رود هر رهگذری از کنار دشت
 در چشم های خسته وش تو
شکی درخشانست
مانند تازیانه ی الماسی
 که می درد
 خارای مرده یی را
ای نازنین ! همیشه بمان با من
 و در کنار من
و مرگ عاشقانه ی گل های سرخ را
گریان وسوگوار و پریشان خیال باش
من می خواهم
 می خوانم
و با تمام تشویشی کز تمام
هستی من
با تشویش
 از انتحار سرخ گلی می گویم
 می گریم در خویش
 در شهر آشنایی
یاران خدا را یاران
هنگام انتحار گل سرخ
 فریاد سهمگین چکاوک ها را بشنوید
 که بر سر یر سنگ
از خونبهای غنچه ی سرخی
فریاد بر می دارند
که در حصار کور فراموشی
تنها ماند
یاران خدا را لحظه یی درنگی
ای نازنین چگونه رهامی کنی مرا
 تاریکوار و عریان ؟
شک تو
الماس ست بی شک
 الماسی
که می درد و می شکافد
 و می کشد
و هیچ دیگر هیچ
 شک تو شک ست
بر یقینی
 که منم
 که من باید باشم
با هم
برهنه تن
 و برهنه جان تر
دو آینه ی برابر هم روشن
نه مرده و مکدر
در گردباد طاغی چشمانت
 می بینم
فریاد ارغنون را
 وقت طلوع خون
 در باغ ارغوان
 هنگام انتحار گل سرخ
و انفجار شوق
سر می گذارم آرام بر سینه ات
خاموش و خسته می گریم از
شوق
وقتی صدای گرم مسلسل
تحریر عاشقانه ی شوق ست
 در این زمان زمانه ی تاریکوار بودن
و عطر انتحار تو را می رهاند از خویش
زیرا که انتحار نه تسلیم
هنگامه ی شکفتن
 هنگامه ی بهار
و انفجار شوق هزاران نه
 یک چکاوک
از دوردست جنگل شهری که مرده است
یا مرده وار می نماید از دور
تنها اگر بمانی با من
آری بیا ای دوست
و از تمام این شب یلدایی
 با من طلوع کن
ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ
ای بی من همیشه ی یلدایی
با من
 طلوع کن
آنجا
با من تویی
 چکاوک بیداری
 بی هیچ سوگواری
 که عطر انتحار تو را می رهاند از خویش
هنگامه شکفتن
هنگامه ی بهار
 

 

«محمود مشرف آزاد تهراني »

خاک

درباره ی خاک آواز می خوانند ، بزرگ وکوچک

از خاک اشباع می شوند

مست خاک می شوند

خاک می فروشند

خاک می جویند

روی خاک شکنجه می شوند

در خاک دفن می شوند

درخاک پاره پاره می شوند

آه ، ای دنیای حرفه ی یکنواخت!

همه، بدون استثناء خاک شناسند

بزرگ وکوچک...

 

هراندآلکسانیان