دوره گرد.....

آی مردم ، دل خوش آوردم

یک بغل خنده ، کمی آرامش

مشتری آیا هست؟

آی مردم ، بشتابید که تنگ است زمان

آه ای خوب ترین ساکن این منزل خاک

آسمان آوردم

بیکران ، آبی و صاف

فرصت نیم نگاهی به افق ، آیا هست؟

بارشی در راه است

ناودانی ، هوس بارش باران دارد؟

آی مردم ، بشتابید که فردای شما آوردم

آن که دیروز در اندیشه ی آن

لحظه های کذر عمر ، چه بیهوده به یغما دادید

آرزو چینی امروز ، گوارای شما

دلتان تنگ اگر هست دوایش این جاست

مرهم این غم تنهایی اتان ، شوق وصال

شب آرام و دو صد چشمک و مهتاب و نسیم

به بهای سر سوزن ذوقی

نور خورشید و گل یاس و تن جاری آب

به نگاهی پر مهر

تو بگو ، قیمت آنها بالاست؟

مهربان مردم این آبادی

پرده از پنجره ها برگیرید

پشت هر پنجره ، خورشید به خود می پیچد

دل این پنجره ها باز کنید

تا که این تابش پر جذبه ، به کاشانه اتان

و به اندیشه اتان ، نور خدا

آسمان ، رد خوش پای نسیم

همه جا جلوه ی زیبای حبیب

بدبده ، ماه نجیب

مهربانی ، دل خوش ، عشق ، سلام

خنده و همدلی و نور امید

هر چه خوبی که بخواهی تو ، در این چرخ مهیا کردم

دل دیوار شما را هوس پنجره ای ، آیا هست؟

و کسی را به سرش شوق وصال؟

آی مردم بشتابید حراجش کردم

نوا آورده ام ، صد نغمه ، یک احساس

مسیر کهکشان راه شیری را ، به یک قد قامت زیبا

رهایی را ، به تکبیری

و آغوش خدایی را ، به نجوای دعای بنده ی پاکی

صدای پای باران را ، به دستانی دعا پیشه

و پاکی را ، به مشتی آب ، آری یک وضو

ارزان نمودم ، تا تمام شهر خیرش را برند و مشتری باشند

هلا ای مردمان

خدایی خوب می دانم درون خانه هاتان از متاع چرخ من خالی ست

روز از نیمه گذشته ست وخریداری نیست؟

تو ببر ، خانه ی دل شاد نشد

قول مردانه که پس می گیرم

قیمت خنده ، کمی آرامش

قیمت عشق ، دل پاک و زلال

قیمت دیدن او ، باور نور

به قنوتی بدهد ، هر چه که حاجت داری

و به ذکری ، همه آرامش دل

یک بغل مهر ، بهایش سر سوزن احساس

دیدن جلوه او ، در عوض پاک نگاه

و به شکری ، نستاند دگر او هر چه که داد

دل خود را بدهی ، خوب خریداری هست

در گشایید به مهمانی نور

بروم از در این خانه ، نمی گردم باز

پاسخی نیست مرا؟

سرتان گرم کدامین کسب است؟

کسب و کاری که ندارد سودی!؟

خواب یا بیدارید؟

چه سکوتی جریان دارد در شهر شما!!

من غریبانه در این شهر به دنبال شما

وشمایان افسوس

همه در کار گره بستن و اندیشه ی قفل

این که دانی چه کسی قفل تو را بسته ، چه سود

که کلید همه اشان ، پیش خداست

بشتابید کلید آوردم

چرخ من پر زگشایش ، صد حیف

گوییا در دل این شهر ، خریداری نیست !

آی مردم ، دل خوش آوردم

یک بغل خنده ، کمی آرامش

آی مردم بشتابید که تنگ است زمان

مشتری آیا هست؟

یک نفر از ته آن کوچه ، صدا کرد مرا

آه ، صد شکر

کسی بیدار است...

« کیوان شاهبداغی »

 

سلام ای زندگی...

سلام ای زندگی

خوبی؟

سراغی ای قدیمی یار ، از احوال ما دیگر نمی گیری؟

کمی نامهربان گشتی

عزیزا ، امتحان دیگری در پیش رو داری؟

تمام عمر ما شد درس و بعدش امتحان و گاه تجدیدی

ببینم سهم مردودی ، که تقدیرم نفرمودی؟

خدایی ، غیر درس و امتحان صبر ، کار دیگری با ما نداری؟

روی خوش یا خرده حالی ، مهربانی ، در بساطت نیست؟

از آن ابر و مه و باد و فلک ،

آری ، جناب گرم خورشیدت

که گویی یادشان رفته دگر در کار ما باشند ،

من چیزی نمی گویم

گرامی زندگی ، با ما مدارا کن

بپرس احوال ما را ، گاه گاهی مهربانی کن

چه می شد راز لبخندی ، نشان همرهان ما ، تو می دادی؟

یا که گاهی ، دست مهری ، شانه ی گرمی

برایم هدیه می کردی؟

عزیزم ، زندگی ، قهری؟

منم ، فرزند آدم ، میهمان خاکی دنیا

هزار و یک شب دنیا که دیدم

قصه ی فردای روشن را برایم ارمغان آور

شنیدم بازی با مردمان را ، دوست می داری

در این هفت سنگ دنیا ، هر چه من چیدم

تو با یک گوی نا مریی ، تمامش را که می ریزی

و در بازی قایم باشک این روزگاران

هر چه گشتم من ، نمی دانم کجا پنهان تو می گردی؟

امان از دست این بازی نا فرجام لجبازی!

که گویا خوب می دانی..

هلا ای زندگی ، با مردمان قدری مدارا کن

خنک آبی و نان گرم را ، در سفره هامان ، نه

کسی چیزی به تو گفته ، که از ما روی گردانی؟

گره از ابروان بسته ات وا کن

سعادت را مهیا کن

به لب هامان ، کلام مهر جاری کن

به چشم ما ، نگاه با عطوفت را ، عطا فرما

و دستان ، با سخاوت آشنایی ده

وبر دهلیزهای قلب ما بنویس

ورود کینه ممنوع است

تو یاد عاشقی ، را یادمان آور

بگو تا عشق ، مهمان تمام خانه ها گردد

بفرما تا نوازش باز ، برگردد

رسوم مهر ورزی را تو احیا کن

و بر دیوارها حک کن

در این وادی ، سلام و خنده آزاد است

و با یاد خدا ، بازار حزن و خوف ، تعطیل است

تبسم رایگان و با سخاوت ، عرضه می گردد

کسی اینجا به جرم عاشقی ، در بند و تنها نیست

خلاصه زندگی ، با عشق می گویم

تو را بر جان زیبالحظه های عمر ما

آری به عشق پاک فرهادین ما سوگند

به لبخندی ، تو کام مردمان خوب ما را

باز شیرین کن...

شعر از : آقای کیوان شاهبداغی