مثل باران..

من نمی گویم در این عالم

گرم پو - تابنده - هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی

پاک - روشن

مثل باران

مثل مروارید باش..

(فریدون مشیری)

سکوت..

دلا شب ها نمي نالي به زاري

سر راحت به بالين مي گذاري

تو صاحب درد بودي ناله سر كن

خبر از درد بيدردي نداري

بنال اي دل كه رنجت شادماني است

بمير اي دل كه مرگت زندگاني است

مياد آندم كه چنگ نغمه سازت

ز دردي بر نيانگيزد نوايي

مياد آندم كه عود تار و پودت

نسوزد در هواي آشنايي

دلي خواهم كه از او درد خيزد

بسوزد, عشق ورزد, اشك ريزد

به فريادي سكوت جانگزا را

بهم زن در دل شب هاي و هو كن

و گر ياري فريادت نمانده است

چو مينا گريه پنهان در گلو كن

صفاي خاطر دل ها ز درد است

دل بي درد همچون گور سرد است...

فریدون مشیری

دشت..

در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !

فریدون مشیری

پرواز با خورشيد ...

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم ...

شاعر: فریدون مشیری