زیبا
باد به خود پیچید و پریشانش کرد.
بید زیباتر شد...
«فریبرز لرستانی»
باد به خود پیچید و پریشانش کرد.
بید زیباتر شد...
«فریبرز لرستانی»
« دست تو چه داغ است! »
آفتاب گفت:
آفتاب چیزی نگفت
و تا غروب
از همه پرسید:
« شما یک بستنی میوه ای ندیده اید..؟ »
(حسین تولایی)
و نگاه می کرد به شاخه ها
به لباس های روی بند رخت
به پرهای پرنده ای که توی حیاط قدم می زد
پرده از صبح منتظر بود
و نمی دانست باد ،
همان لحظه که می آید
رفته است....!!
( حسین تولایی )
مرد دوست نداشت خانه را ترک کند ، اما باید از آن جا می رفت. اهل خانه او را در جعبه ای چوبی گذاشتند و به دو مرد تنومند سپردند تا از آن جا دورش کنند.
اومی خواست فریادبکشد و از بی مهری آن ها گلایه کند،ا ما نمی توانست. هرچه زور می زد صدای اش در نمی آمد.
مرد مرده بود و نمی دانست...
» داستانک های رسول یونان از کتاب احمق «ما مرده ایم !
آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید.
به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود.
پشت سرش در گوشه ای از آسمان ، تکه ابری سیاه دیده می شد.
ناگهان ابر شروع کرد به بزرگ شدن و لحظاتی بعد باران تمام صورت اش را خیس کرد...
آلبوم را و زندگی را خیس کرد...
آن روز ، روز عجیبی بود . فقط در خانه ی پیرمرد باران باریده بود ...
« داستانک های رسول یونان از کتاب احمق! ما مرده ایم »