باران...
آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید.
به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود.
پشت سرش در گوشه ای از آسمان ، تکه ابری سیاه دیده می شد.
ناگهان ابر شروع کرد به بزرگ شدن و لحظاتی بعد باران تمام صورت اش را خیس کرد...
آلبوم را و زندگی را خیس کرد...
آن روز ، روز عجیبی بود . فقط در خانه ی پیرمرد باران باریده بود ...
« داستانک های رسول یونان از کتاب احمق! ما مرده ایم »
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:43 توسط آمیتیس
|