آلبوم را ورق زد و به جوانی خود رسید.

به درختی تکیه داده و ژست گرفته بود.

پشت سرش در گوشه ای از آسمان ، تکه ابری سیاه دیده می شد.

ناگهان ابر شروع کرد به بزرگ شدن و لحظاتی بعد باران تمام صورت اش را خیس کرد...

آلبوم را و زندگی را خیس کرد...

آن روز ، روز عجیبی بود . فقط در خانه ی پیرمرد باران باریده بود ...

« داستانک های رسول یونان از کتاب احمق! ما مرده ایم »