خاطرات کودکی.....
آنه...
تکرار غریبانه ی روزهایت
چگونه گذشت
وقتی
روشنی چشم هایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه
پنهان بود..
با من بگو
از لحظه لحظه های
مبهم کودکی ات
از تنهایی معصومانه ی دستهایت
آیا می دانی
که درهجوم دردها و غمهایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنه...
اکنون آمده ام
تا دستهایت را
به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری
و درآبی بی کران مهربانی ها
به پرواز درآوری
و اینک آنه..
شکفتن و سبز شدن
در انتظار توست
در انتظار توست....
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:44 توسط آمیتیس
|