نمی دونی چه تنهام....

نه می مونده نه مستی

شبامو ، غم گرفته ؛

مثل اينه كه ساقي ،

برام ماتم گرفته

يه سرگردون صحرام ،

يه مجنونم ، يه شبگرد

نمي دوني چه تنهام ،

نمي دوني چه پر درد

نه مي مونده نه مستي

واسه دلهاي خسته ،

مثل اينه كه ساقي

سبو هاشو شكسته ؛

مثل اينه كه صد سال ،

گذشته از جووني ؛

چه دردي داري اي دل!

از اين بي آشيوني ؟

غم اومد مثل سيلاب ،

دل ديوونه مو برد؛

نه تنها آب و دونه ،

تموم لونه مو برد؛

دل من ، شور عشقو ،

نمي شناسه عزيزم !

مثل اينه كه صد سال ،

گذشته از جووني ؛

چه دردي داري اي دل..........!!!!!!!!

«اردلان سرفراز»

دیگه گریه دلو وا نمی کنه.....

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و

خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز

گریه ی بی صدا نبود ؛

نمي خوام مثل همه گريه كنم

ديگه گريه دلو وا نمي كنه ،

قصه هاي پشت اين پنجره ها

غمو از دلم جدا نمي كنه

قصه ي ماتم من هر چي كه بود

هرچي كه هست

قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه

وقت خوابه ديگه ديره

نمي خوام قصه بگم

از غم و غصه برات،

هر چي بگم بازم كمه.....

«ایرج جنتی عطایی»

 

زندگي ، تكراري!

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !

شنيدم آنانكه از گذشته خود عبرت نمي گيرند

چاره اي جز تكرار آن ندارند

و آنجا بود كه فهميدم

چرا زندگي ما تكراري است...!

دلم گرفته....

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم ازخودم نمیتونم شکوه کنم

 انگاری کوه غصه ها روسینه ی من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

 دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

 حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بارشب، بسم

 دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

 منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

 منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

 مرگ که تقدیم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تاآروم بگیره یه آدم شکسته تر

 دلم گرفته آسمون ازخودتم خسته ترم

 توروزگاربی کسی یه عمرکه در به درم

 آهای زمین یه لحظه تونفس نزن......

 

جای خالی....!!!!!

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
.....

گل همیشه عاشق.....

 شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبائی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

مدرسه عشق ...

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه‌اي مي‌سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند.
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده‌ي عشق
آفريننده‌ي ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي، زيبايي
و به خود مي‌خواند
جنّتي‌2 دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد ـ به گمانم
كوچك و بعيد3
در پي سودا4 نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره‌ي رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه‌اي مي‌سازيم
كه خود را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
ديني را با عرفان
همه را با تشويش تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نخوانند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس‌هايي بدهند
كه به جاي مغز دل‌ها را تسخير كند
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشا
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره‌ها محو كنند
تا كسي بعد از اين
باز همواره نگويد «هرگز»
و به آساني هم‌رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قلّه‌ي كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني شود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده‌ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه‌اي مي‌سازيم
كه در آن آخرِ وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگه‌دار شما.

« مجتبي كاشاني »

 

 

لیلی، چشم به راه است...

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر، هزار سال.

لیلی راه‌ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد.  مجنون نیامدنی است.

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه‌ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می‌خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند،

مردم زیر سایه ي درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می‌کند.

خدا درخت ریشه دار را آب میدهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی است.  زیرا که درخت ریشه می‌خواهد.....!

خاطره ها...

لحظه هام پر شده از دوست داشتن تو

واسه من قشنگه عشق و خواستن تو

می شه با تو همنفس ،ستاره باشم

با تو همسفر ، تا مرز قصه ها شم

بي تو اين گلايه ها چه بي شماره

شب و روز براي من فرقي نداره

زندگي رو با تو ،و عشق تو مي خوام

تو نباشي بي تو من هميشه تنهام

تمام قصه هامو از تو دارم

بهترين خاطره هامو از تو دارم

تو اين شبهاي خالي از ستاره

آخرين ترانه هامو از تو دارم

سايه شو رو سر اين هميشه عاشق

بي تو خاليه تموم اين دقايق

من به جز خاطره هام چيزي ندارم

بي تو من هر لحظه ، هميشه بي قرارم.... 

(خواننده : معين) 

وداع......

وقتي رفتي همه چي رفت حتي لبخند گل ياس

 توي سينه بي تپش شد اون همه قلب پر احساس

نه لبت به خنده وا شد نه وداعي كردي با من

درد و نفرين بر سفر باد سفر هميشه رفتن

در قفاي رفتن تو همه ي پلها شكستن

به عزاي رفتن تو همه به گريه نشستن

تو كجايي كه ببيني چه دلهايي با تو هستن

مي دونم تو قطره نيستي كه بري گم بشي در رود

براي روح بزرگت مرگ تو تولدي بود

نه با اين رفتن تو رفتي نه با اين مردن تو مردي

تو صداي جاودانه به جماعتي سپردي...

تقديم به مسعود عزيزمان كه چندي است كه به سوي آسمان پر گشوده است.روحش شاد و يادش گرامي..... 

من یگانه سازنده ی سرنوشت خویش...

به زمان خواهم آموخت که آرزو ها را انسان زنده می کند،

و انسان را آرمان هایش زنده می گرداند.

" منیگانه سازنده سرنوشت خویشم...

 

من خدا را دارم...

 

من خدا را دارم، کوله بارم بر دوش

سفری باید رفت...

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض،

باز تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی،

تو بگو از ته دل،

من خدا را دارم......

 

کاش بارانی ببارد...

کاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند

 

باران..

باران می بارد..!

اما فقط روی وسعت زمین

ای کاش ببارند

بر دل اهالی این سرزمین

و بشویند دل ها را

با قطرات آخرین

لااقل برای لحظاتی چند

فقط همین!

(نیلوفر سادات علمداری )