به جرم حقیقت...
من خنده را به همه آموختم
و قطرات اشک را از گونه هایم ستودم
من شادی را به همه آموختم
و آن را با خنده هایم به همه نشان دادم
اما هیچ کس ندید که از همه غمگین تر هستم
حتی در آن لحظات که صدای خنده ام
همه را به خنده وا می داشت
هیچ کس ندید که در این شادی چهره ی
دل پر درد خود را در سینه پنهان کرده ام
در حالی که آنچنان در سینه می گریستم
که اگر کسی صدای گریه ام را می شنید
هرگز گریستن را فراموش نمی کرد .
و همه در حالی که شادی را از من آموختند
از کنار دل پر درد من بی صدا گذشتند.
هنگامی که خواستم زندگی کنم راهم را بستند
هنگامی که خندیدم گفتند دیوانه است
هنگامی که گریستم گفتند کودکانه است
هنگامی که سکوت کردم گفتند عاشق است
هنگامی که به حقیقت روی آوردم گفتند دروغ است
و حال نمی دانم چه کنم با این زندگی پر درد ؟!
به که باید دلبست؟ به که شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر شده اند...
ای کاش چشم می بستم و زندگی را نمی دیدم
این زندگی که به جرم حقیقت انسان را متهم می سازد
همه چیز دروغ و نیرنگ است
دو رویی و ریا...