خیال باطل...

 

اینگونه فکر نکن
که آدمها،
حرف تو را می فهمند.
در واقع آنها،
دارند
تو را

آهسته آهسته شبیه خودشان میکنند.....

انسانهای بزرگ و کوچک...

 انسان های بزرگ به خودشان سخت می گیرند

و انسان های کوچک،

به انسان های بزرگ…

حکایت عجیب....!!!

حکایت عجیبی است

که فراموش شدگان

فراموش کنندگان را

هرگز فراموش نمی کنند....

"عشق ناموس زندگیست"

چه زیباست که

لحظات شب به انتظار نوازش خورشید بیدارند،

و درخت در خواب زمستانیش،

جوانه می بیند،

و آسمان با خنده ی صبح،

شبنم را به زمین هدیه می کند.

چه زیباست که عشق از کلمات لبریز می شود.

آهسته گام بردار،

صمیمیت ما به روی بال شاپرک ها جاریست.

بستر رویاها از جنس ابریشم نرم احساس است.

در رد پای بودنت،

گل های ایمان و اعتماد رویید.

اعتراف می کنم که:

"عشق ناموس زندگیست"

وشیدایی من نه در کلام،

که ریشه در پرتوهای روشن خورشید دارد...

 « مینا »

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

پرسيدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود

و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ،

در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ،

 که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ،

با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست...