پاییز....

و.........

راستی ! لهجه ی خوش طعم پاییز

به گوش می رسد!

باران را دوست دارم...

خیس شدن در باران را دوست دارم...

قدم زدن در روزگار خوش رنگ پاییز را دوست دارم...

و تورا هم......

(پرستو عوض زاده)

هدیه ی تابستانی...

تابستان

به هر کس چیزی می بخشد

به درختان

سنگینی شاخه هایشان

از میوه های رنگارنگ

به انسان ها

گرما

عشق

محبت

و فرصت های با هم بودن

به ساحل دریا

صدف ها

قلعه های شنی

و گوش ماهی ها

و به لباس های زمستانی

حسرت یک بار پوشیدن....

«سارا سلیمانی»

از زمین تا آسمان مرزی نیست..

زنگ نقاشی

مجبورم خطی بکشم

برای افق

خوش به حال خواهرم

در نقاشی های کودکانه اش

هیچ گاه زمین را

از آسمان جدا نمی کند!

«ساجده آقابابایی»

فراموشی..

آرزو حرفم را

بر دل برگ نوشت

باد

آن را دزدید

بر دل دوست وزید

دوست بر من نگریست

با نگاهش خندید

گفت:

تو ؟......

یادم نیست !

« زینب برهانی »

گمشده

بستنی گفت:

« دست تو چه داغ است! »

آفتاب گفت:

آفتاب چیزی نگفت

 و تا غروب

از همه پرسید:

« شما یک بستنی میوه ای ندیده اید..؟ »

(حسین تولایی)


باد...بود...

کنار پنجره ایستاده بود

و نگاه می کرد به شاخه ها

به لباس های روی بند رخت

به پرهای پرنده ای که توی حیاط قدم می زد

پرده از صبح منتظر بود

و نمی دانست باد ،

همان لحظه  که می آید

رفته است....!!

( حسین تولایی )

عصرهای غم...

بعد از ظهرها

پیرمرد در خاطراتش

غوطه ور می شد و

همراه با چای تلخ

در دهان می گذاشت

حبه های غم را..........

(مهتاب قبادی)

روشن مثل نور....

مثل نور که باشی ،

حتا اگر

تمام درها را به رویت ببندند

پرده ها را هم بکشند

سوراخ ها را هم پر کنند

درزها را هم بگیرند،

باز هم شکافی پیدا می کنی

برای عبور

همه می دانند که نور

نام همان فرشته ای است

که هرگز پنهان شدن را

نیاموخته است.....

(مریم حمید شریفلو )