مردم...

شمالم تا جنوبم عشق

چه خاک وگندمی دارم

صدام یاری کنه باید

بگم چه مردمی دارم

بگم این حق هیچکس نیست

که با ثروت فقیر باشه

کسی که فرش می بافه

نباید رو حصیر باشه

 اگر که سختی از انسان

یه کوه درد می سازه

ولی از مردم ما درد

داره یک مرد می سازه

 نگاه کن بچه های کار

چه جور تو آب و آتیشن

تویِ این روزهای سخت

کمک خرج پدر می شن

من و تو مردمی هستیم

که گنج از رنج می سازیم

به این تاریخ خورشیدی

به این فرهنگ می نازیم

من و تو مردمی هستیم

که آینده تو مشت ماست

که از هفتاد نسل قبل

هزار اسطوره پشت ماست....

«معین»

نامرئی..

از گوشه گیری و کم حرفی اش نبود

که میان آدم های دو رنگ و هزار رنگ

تنها بود

از یک رنگی اش بود......!

«مهتاب قبادی»

بیا نامه ات را بگیر...

برای تو ای باد لجباز ولگرد

که در کوچه ها

پرسه گر

و در شهر

آواره ای

برای تو این نامه را می نویسم؛

به مهمانی ما بیا:

به مهمانی ابرها

به جای دویدن به دنبال پروانه ها

و له کردن پای گل ها

بیا

بیا دست یک قاصدک را بگیر و برقص

بیا فکر باران آینده باش

به جز شیطنت در ته کوچه ها

بیا

بیا فکر یک کار سازنده باش..

«مهدیه نظری»

باران ، رویاست...

باران
رویاست
میان بالهای شب می خزد                                         
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود

باران
رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز می داند...

باران
رویاست
و رویاها
به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی...

از کسانی که....... سپاس

از کسانی که از من متنفرند سپاس ، آنها مرا قوی تر می کنند.

از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم ، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.

از کسانی که مرا ترک می کنند متشکرم ، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.

از کسانی که با من می مانند سپاسگزارم ، آنان به من معنای دوست داشتن واقعی را نشان می دهند.

وقتی.....

وقتی دنبال آب می روی

وقتی دنبال رویاهایت می روی

به ابر و بادها به عنوان دوست فکر کن

و قلبت را آرام کن

وقتی با دو پای خود می توانی راه بروی

جایی نیست که نتوانی به آن برسی

رویاهای بی خاصیتت را فراموش کن

وآن را تکه تکه کن

محبت و احساس اگر زمانش فرا رسد

بگذار گل روی آب شناور شود....

یارب....

یارب.....

مرا معبر آرامش کن

تاآنجا که نفرت هست ،

عشق جاری سازم.

آنجا که خطا هست ،

بخشایش بگسترانم.

آنجا که جدایی هست ،

وصل بیافرینم.

آنجا که لغزش و دروغ هست ،

حقیقت بیاورم.

آنجا که تردید هست ،

ایمان بنا کنم.

آنجا که ظلمت هست ،

نور بتابانم.

و..

آنجا که اندوه هست ،

شادی منتشر کنم.....

تنها تو را می شناسم...

تنها تو را می شناسم

به نام ما می شناسم

از ابتدا می شناسم

تا انتها می شناسم

تنها تو را می شناسم

تو را که این همه خوبی

سپیدی هر سپیده

تو سرخی هر غروبی

تنها تو تک سایبانی

میان این بی درختی

تنها تویی که گریزی

از اینهمه تیره بختی

بیا ببین در چه حالم

با تو چه پُر پَر و بالم

اگر که شعر محالم

ببین ببین چه زلالم

نفس نفس همه از من

شکفتن و گفتن از تو

مرا چه خوش می نویسی

همیشه چون غزلی نو

دوباره ای بی نهایت

نهایت خود من شو

ترانه ها همه از تو

هوای ما همه از تو....

«زنده یاد مهستی عزیزم»

باران باش...

باران باش

کسی به باران عادت نمی کند

هر وقت بیاید

دوست داشتنی است...

برای دوست داشتن....

برای دوست داشتن

دنبال باران و شقایق نباش

گاهی

در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای می رسی که

زندگیت را روشن می کند.....

زندگی یعنی....

زندگی یعنی:

یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دل خوشی ها کم نیست

مثلاً این خورشید........

«سهراب سپهری»