با تشکر از سارای عزیزم به خاطر اشعار ارسالی زیر..

 

باران می خواهم
بی هیچ تحمل
هوا می خواهم
بی هیچ کتمان
در این هوای بارانی
تو را می خواهم
بی هیچ تحمل کتمان...

+++++++++++++++

در زمينه ی سياه
آبی ، زرد می درخشد
دو رود از يکديگر آب می نوشند
انگار خطی
بی تابی ِ تو را ادامه می دهد.
در آبی و زرد مه آلود
درخت ، شوق سبز را جوانه می زند
مُرغی که آب می نوشد ، می پرد
و خود را جا می گذارد.
اينک در زمينه ی سياه
فردا می خواند...

++++++++++++++

زندگی، بازی ست
بازی،
هم-پیاله‌ی شادی ست
شادی‌ ِ بازی که خاموش شد
تصویر ترا آینه پس نمی‌دهد...

++++++++++++++++++

بگذار به زیر علف ها
درانتظار بماند مار
و نوشتار
با کلام اش ، نرم و تند
آماده برای ضربه زدن
آرام به وقت انتظار
همیشه بیدار…

++++++++++++++

 

باغي از صنوبرها

ارغواني از آتش

رودباري از الماس

وز كبوده جنگل ها

مرگ در خزان فرياد

آن زمان كه مي پوسد

ريشه هاي ابريشم

برگهاي نيلوفر

وز كبوده مي ماند

سايه هاي خاكستر

مرگ هيچ زيبا نيست

مرگ عاشقان زيباست

مرگ عاشقانه ي شهر

مرگ عاشقان در شب

با شكوهتر مرگي ست

مرگ عاشقانه ي رود

بر كناره ي دريا

مرگ نيست

وز مرگش مي خواني

مرگ شاهوار اينست...


میوه ممنوعه..

 

اگر " عشق " ...

میوه ی ممنوعه ی این دنیاست

هراسی نیست از رانده شدن از دیر خراب آباد این دنیا

گاز باید زد ، با پوست...

چون باران باش...

 

چون باران باش،

رنج جدا شدن از آسمان را

  در سبز کردن زندگی جبران کن ....

رهایی...

بازهم لبخند باید شد،

گر چه شهر،

از زهر خند دشمنی،

تلخ است.

شهد باید شد،

با هزاران مشکل از چنگال شب باید رهایی جست...

(محمد زهری)

اثر زندگی و مرگ...

ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد.

آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت :

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ،

اما من تا می توانم زندگی کنم ،

نباید به پیشواز مرگ بروم.

 البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم

 – که می شوم –

مهم نیست ،

 مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...

کودکی بازگرد...

 اولین روز دبستان بازگرد 

کودکی های شاد و خندان باز گرد 

بازگرد ای خاطرات کودکی 

بر سوار اسب های چوبکی 

 +++

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود 

آب را بابا به سارا داده بود 

+++

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است 

سفره پر از بوی نان گندم است

+++ 

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید 

ریز علی پیراهن از تن می درید

+++ 

تا درون نیمکت جا می شدیم 

ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 +++

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

+++ 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم
کنید 

باز هم در کوچه فریادم کنید

 +++

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد 

کودکان کوچک اما مرد مرد

+++ 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود 

جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم 

لا اقل یک روز کودک می شدیم

+++ 

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من 

بازگرد این مشقها را خط بزن...

 

حال همه ما خوب است ، اما تو باور نکن...

سلام...

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند

با اينهمه اگر عمري باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي ِ بي جفت بلرزد

ونه اين دل ناماندگار بي درمان

تا يادم نرفته برايت بنويسم

حوالي خوابهاي ما سال ِ پر باراني بود

ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل

حتي هر وهله

گاهي هر ازگاهي

ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بدون حرفي از ابهام

دوباره برايت مي نويسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور نكن.....

شاعر:  سید علی صالحی

ارزش واقعی هر کس...

 ... حرف‌هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود –

 نمي‌گوییم                                                                   

و حرفهایی است برای "نگفتن"

حرف‌هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی‌آورند.

حرف‌هایی شگفت _

زیبا و اهورایی همین‌هایند

و سرمایه‌ی ماورایی هرکسی به اندازه‌ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرف‌هایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند.

کلماتی که پاره‌های " بودن " آدمی‌اند ...

آری ارزش واقعی هر کسی ، به اندازه ی حرفهایی است که ،

برای" نگفتن"  دارد .

 

با من تماس بگیر خدایا..

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
 اِشغال می کند
هی با شماره های غلط
زنگ می زند آن وقت
من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم
حال می کند

**

دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو، گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا برنداشتی؟

**

یادش بخیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهنم را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد

**

اما
با من تماس بگیر خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفاً پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار



«عرفان نظرآهاری»

حرفهای کودکانه..

هوا گرفته بود و باران میبارید ،

کودکی آهسته گفت :

خدا گریه نکن درست میشه...

یادم باشد .................

یادم باشد سنجاقک های سبز
قهر کرده و از اینجا رفته اند
باید سنجاقک ها را پیدا کنم
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد..
باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم، مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود
زُل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرارعشق پی برد و زنده شد
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بَر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها، دلِ ما دل نیست ...
***
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
وجواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان، درسِ پـاک زیستن...

 

بس کن...

 آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن

بس کن نزن آتیش به جوونم

بدکردی ای نامهربونم

من موندم و این درد دوری

خسته ام از این عشق و صبوری

آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن

من مونده ام دل غرق به خون

تو شهر جنون یه غریبه ی خسته ام

 تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی ، که یه جام شکسته ام

دیوونه ی بی آشیونم ، گریونمو محتاج مستی

بیچاره من غمگین وتنها ، دل کندم از دنیای هستی

آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن

گفتی چرا آواره ی بی آشیونم

گفتی چرا بازیچه ی دست زمونم

من اسیر تو شدم ، ای که بستی پر من

داغ آتیشو نزار روی خاکستر من

رسوای بی پروا تو هستی

من حیفه رسوای تو باشم

بیگانه با دنیای عشقی

حیفه تو دنیای تو باشم

غم اونقده تو این صدا بود ، که نخوندم

اونقدر عذابم دادی ای وای ، که نموندم

آواره ی دیوونه ام من بس کن

سرگشته ی میخونه ام من بس کن..

(زنده یاد مهستی)

بازیچه..

 روحم جسمم شد خسته از بازیچه گشتن

در هر دامی افتادن و از خود گذشتن

آزرده روحم از این بیهوده گفتن

بیهوده راز خود را در دل نهفتن

خفتن در آرزوی خواب تو دیدن

اما ز تیره روزی شبها نخفتن ، آه ! شبها نخفتن

روحم جسمم شد خسته از بازیچه گشتن

در هر دامی افتادن و از خود گذشتن

ای عشق بی ثمر ، آرامشم مبر ، آتش دگر میفروز

عمری نخفته ام ، با کس نگفته ام ، این رنج آشیان سوز.....

تو کنون مگشا زبان من ، مزن آتش غم به جان من ، مزن آتش غم به جان من

« زنده یاد مهستی»

 

ناله ی ساز...

 ناله ی پر درد سازم دیگه نیست مرهم دلها

آره ! اون داره میمیره  رو ورق پاره ی نتها

در صدای نابرابر چه کسی می کنه باور

که یه عمریه می گردم در به در دنبال یاور

در هجوم بی صدایی  روی نتهای جدایی

مگه میشه خووند سرودی واسه روزهای رهایی

به چه کس بگم که فریاد رو لبام داغ سکوته

اگه این صدا نباشه این رسیدن به سقوطه

چه کسی باید بخونه این هوا رنگ هوا نیست

اگه آوازی تو کاره قصه جز مرگ صدا نیست

در هجوم بی صدایی  روی نتهای جدایی

مگه میشه خووند سرودی واسه روزهای رهایی

«زنده یاد مهستی»

آیا امیدی هست...؟

وقتی از دنیا و آدماش خسته شدی

برو تو کوهستان و فریاد بزن: آیا امیدی هست؟؟؟

اون وقت جواب می شنوی: هست... هست... هست..

دختر بي بازگشت ِ گريه ها!

 دوست دارم به جاي سمفوني بتهون،

صداي ويولن نواز ِ كور خيابان ولي عصر را بشنوم!

دلم مي خواست كه حافظ

- اين همراه هميشه حافظه ام!-

يكبار به سمت ِ سواحل سادگي مي آمد!

مي خواستم كتابت او رابه زبان زلال نوزادان بي زنگار ببينم!

مي خواستم ببينم آن ساده دل،با واژه هاي كوچه نشين چه مي كند!

هي! آرزوي محال!

آرزوي محال...

و تو!

- دختر بي بازگشت ِ گريه ها! -

از ياد نبر كه ساده نويسي،هميشه نشان ساده دلي نيست!

پس اگر هنوزبعد از گواهي گريه ها در دفترم مي نويسم:

« باز مي گردي»

به ساده دل بودنم نخند!

اشتباه ِ مشترك ِ تمام شاعران ِ اين است،

كه پيشگويان خوبي نيستند ...

(شاعر ناشناس)

کوته نگر...

...وشاعری هستم که شعرهایم را برده اند

برگهای دیوانم را پرپر کرده اند

بیتهایم را بر سر دیواری گذاشته اند

بر رویش آجری باگچی چسبانیده اند

غزلهایم را بر پای درختی ریخته اند

و رویش را این بار با پاهایشان کوبیده اند

اما برگهای درخت ،دانه دانه پاییزی گشته اند

و هرکدام رنگی و پیامی و آوایی داشته اند

و چه کوتاه نگرند آنانی که می اندیشیده اند

که شعرهایم را با خود برده اند.....

(شاعر ناشناس)

پاییز من....

 ... و باز فصل عاشقانه خدا رسید و،

به گمانم که پروردگار در این فصل عاشق شد .

فصلی که ریزش برگها عاشقانه است و

 نوای خرد شدنشان در زیر گامهای بی احساس آدمیان،

نجوای واژه ی دوست داشتن..... 

و آنگاه که بهار عاشق شد تبدیل به پاییز گشت.....

 

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه

(ایرج جنتی عطایی)

دنیا

دنیا ما رو نخواست ما هم نخواستیم
بیرون بریم چرا تو دنیا واستیم؟
بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست
اونجا که ماه می خنده بی فروغ نیست

اون جايي  که بی منت زمونه
زندگی رو میسازیم عاشقونه

دنیا حساب کتاب داره نخواستیم
سوال بی جواب داره نخواستیم
این همه پیچ و تاب داره نخواستیم

دنیا ما رو نخواست ما هم نخواستیم
بیرون بریم چرا تو دنیا واستیم؟
بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست
اونجا که ماه می خنده بی فروغ نیست

اونجایی که بی منت زمونه
زندگی رو میسازیم عاشقونه

بهت میگن سر به هوا کجایی
از اینوری یا اهل اونورایی
سر به هوا بودن تو دنیا بد نیست
چشمهای ما دروغ دیدن بلد نیست
میگن که دنیارو قفس کشیدی
بهت میگن ترسیدی پس کشیدی
بزار بگن ما اهل دنیا نیستیم
ما همه پرتیم و تو اینجا نیستیم

دنیا ما رو نخواست ما هم نخواستیم

بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست

اونجایی که بی منت زمونه
زندگی رو میسازیم عاشقونه

( ترانه: مجید افشاری )