داستان رد پای بی پایان دوستان ما...

چه کسی می دانست پشت کوه های بلند

چه می گذرد،

بارش گیسو پیچ بوران بود

بوران...دنیارا گرفته بود،

ما سر در گریبان دامنه

با دست خالی راه افتاده

سمت احتمال حادثه می رفتیم.

ما مطمئن بودیم

همه چیز مثل همان همیشه

معلوم است

راه دارد

روشن است.

بین راه

آشوب صنوبرها

رو به هزار سوی زانو بریده می شولید.

کسی اصلا خیال بد نکرده بود:

ممکن است ماه

در مخفی گاه افق لو رفته باشد.

تمام طول راه

آسمان با ما

از آبی آرام بعد از این،

سخن می گفت.

دم دمای ندیدن آفتاب

تازه به یاد آوردیم

هیچ ردی از علائم آدمی معلوم نیست،

راه هست، اما روشنایی نیست،

کسی با خود چراغ نیاورده بود.

بین راه بوی دهان مرده می آمد

هدهدهای سر بریده بر بوته های باد

شبیه شکوفه های نی می لرزیدند.

من خواستم چیزی بگویم

اما دوستان دیر باور دریا

از مخفی گاه ماه گذشته بودند.

تردید

تعلل

تاریکی...!

گفتم صبر کنید!

گفتم اتفاق عجیبی

چشم به راه ماست.

من این علائم عجیب را

پیش از این به خواب دیده ام،

من می دانم به الفبای موعود نخواهیم رسید،

من این کلمات شکسته را می شناسم،

کسی باپشیمانی ما پیمان نخواهد بست،

برگردیم

بوی سوختن کتاب و کبوتر می آید.

اما آن ها رفتند،

من خسته بودم مثل همیشه

مثل تردید ، مثل تعلل ، مثل تاریکی.

گفتم،

با خود گفتم همین جا

سایه روشن همین صنوبرها صبر خواهم کرد.

حالا بیست و هفت سال و سه هفته ی کامل است

که من همین جا

سایه روشن همین صنوبرها

دارم داستان هجرت دوستان خود را

مرور می کنم،

بیست و

هفت سال و

سه هفته ی کامل...!

سید علی صالحی

پشیمونی...

به نام اون کسی که می پرستی

تو رو دوست دارمت هر جا که هستی

نباشم زنده اون روز رو ببینم

شکستی عهدی که با من تو بستی

منم و یه دل عاشق توی غربت و تنهایی

شب من شب بی فرداست تو یه نوری و رویایی

توی چشم تو می بینم غم عشق و پشیمونی

بگو با یه دل عاشق کی میایی و می مونی

تو گفتی روی بال عشق سفر کردی

کبوترهای عاشق رو خبر کردی

نگفتی از من لیلای بی مجنون

چه دیدی که از من و عشقم حذر کردی

لبالب از صداقتی لبریزه از محبتی

ناجی قلب عاشقم تا مرز بی نهایتی

تو از کدوم قبله ی عشق به دیدن من اومدی

با شعله ی کدوم نگاه آتیش به جون من زدی

باور بکن تنها تویی بود و نبودم

به خاطر تو می زنه نبض وجودم...

زنده یاد مهستی

بشنو از نی....

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست...

مولانا

غمخواری عشاق...

پیش از اینت بیش از این غمخواری عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود....

حافظ

دشت..

در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !

فریدون مشیری

پرواز با خورشيد ...

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم ...

شاعر: فریدون مشیری 

مشورت...

تعطیلات نوروز به کجا برویم؟

پدر از بی پولی گفت و قسط های عقب مانده

مادر از سختی های راه و از بی خوابی و ملافه و حمام

ساعت شد12 نصف شب

گفتم برویم سر اصل مطلب

یکی گفت برویم شیراز

دیگری گفت نخیر ، مشهد!

ساعت شد5 صبح

مادر گفت بالاخره کجا برویم؟

پدر گفت: برویم بخوابیم !!

شاعر: اکبر اکسیر


صرفه جویی..

صفر را بستند.

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

شاعر: اکبر اکسیر

مرا اهلی کن...

روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند،نمی‌توان شناخت.

آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.

آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند.

اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد،

آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند.

تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن...


شازده كوچولو - اگزوپري