عاشقترین معبود انسانها...

خدا را لمس باید کرد

خدا را می توان در باوری جا داد

که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بویید

و این احساس شیرینی است

که ما از بیکران مهربانیها برای خود

خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن

ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی

باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم

خدا زیباترین معشوق انسانهاست

خدا را نیست همزادی

که او یکتا ترین 

عاشقترین

معبود انسان هاست...

ایستاده با غرور...

ایستاده با غرور

در برابر طوفان تقدیر

از آغاز تا اینک

همچون میخک

نگاه می کند

خیره در چشمان روزگار

جوانه مى زند

سبز در برهوت عطش

و قدم بر می دارد

با انگیزه و امید

بی هراس از

لحظه های سیاه و سپید

در هیاهوی کوچه ای

که نامش زندگی است....

من دلم می خواهد...

من دلم می خواهد

سوزنی بردارم

- سوزن کوچکی از جنس بلور -

و دلم می خواهد

یک سبد قوس و قزح

با  خودم بردارم...

به خیابان بروم

هر کجا کوچه ی دلگیری هست...

هر کجا لب هایی غمگینند

"کوک شل" هایی از جنس تبسم بزنم...

هر کجا اشکی هست

پرده را چین بکشم

تا که خورشید بتابد به اتاق...

هر کجا تاریک است

از نخ نقره ، شهابی بدهم

توی گلدان غم و دلزدگی ،

نرگسی سبز کنم...

بین دلها

پل روبان بزنم...

من دلم می خواهد

همه جا

حاشيه ی سرخ محبت باشد...

 

دعا می کنم...

دعا می کنم ...

 

برای تو ...

برای خودم ...

 

برای همه مان ...

 

کسی چه میداند ...

 

شاید خدا دسته جمعی نگاهمان کرد 

 

دعا می کنم برای دلهایمان ...

 

برای چشم هایمان ..

 

برای گریه ها و خنده هایمان ...

 

 

مهربان خداي من!!!

 

 

ميدانم که تا آسمان راهي نيست

 

 

ولي تا آسماني شدن راه بسيار است

اين دست هاي خالي به سوي تو بلند ميشود

ما بي سليقه ايم، طلب آب و نان مي کنیم

تو خود اي خزانه دار بخششها،

 

بهترين ها را برايمان محقق کن...

خدا گوید...

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم ،

تو ای والاترین مهمان دنیایم ،

بدان آغوش من باز است ،

شروع یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من.....

تمام لحظات زندگیتان سرشار از مهر خدا...

 

تنها همین کافی است..

اگر کوچکی،

بزرگی،

پیری یاجوانی

فرقی نمی کند

کافی است بلد باشی

به تمام زبان های دنیا

لبخند بزنی...!

"محدثه  عابدین پور"


از فردا، امروز ، نه....


من ازفردا غمگین خواهم بود،

از فردا.

امروز ، نه.

من امروز شادخواهم بود،

وهرروز

-هرقدرهم به تلخی بگذرد-

خواهم گفت:

من از فردا غمگین خواهم بود،

امروز ، نه......

مثل باد همراه باد.....

برای رسیدن به آرامش

باید مشکلات را از سر راه برداشت.

مهربانی ناپدید می شود ،

اماباید

آن را پیدا کرد ، همچون عشق...

در کوه ها و رودخانه ها

عشق و نفرت در کنار هم هستند

اما

با گذشت زمان

این عشق است که

هم چنان باقی می ماند....

فرصت عاشق شدن..!!

تا حالا سراغی از خودت گرفتی توی خلوت؟

خلوتی که تو رو ، روبروت بشونه توی آینه ات!

تا حالا قلبتو تو سکوت شنیدی؟

خود بی نقابتو یه لحظه دیدی؟

ما هنوز تو برهوتی از دروغ در به دریم

نرسیدن مقصد ماست با سراب همسفریم

زندگی فرصت عشقه من و تو دل به کی بستیم

ما تو سرسام و تب وسوسه دنبال چی هستیم

پی نوریم........

پی نوریم پیش آفتابی که تکراری شده

خوابیم اما.......

خوابیم اما خواب ما کابوس بیداری شده

دل ما زندونی نیست چند روزی مهمونه تنه

این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه

این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه.....

«خواننده احسان خواجه امیری»

سرمایه ی انسان بودن....

آنگاه که از بی خبری به خود می آیم

و به خویشتن خویش می پردازم

این را می دانم که

روح من

در فهم و ادراک همه ی حقایق نیرومند است

ولی وقتی به درستی می نگرم

خود را عاجز از نگریستن می دانم

و از درک حقایق سخت ناتوانم

و

برمن مسلم است که

من نیز یک انسانم

و این انسان بودن

هم باعث فخر من است

و هم

مایه ی سرشکستگی من

تا این سرمایه را

در کجا به کار برم.....


خاطرات کودکی.....

آنه...

تکرار غریبانه ی روزهایت

چگونه گذشت

وقتی

روشنی چشم هایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه

پنهان بود..

با من بگو

از لحظه لحظه های 

مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه ی دستهایت

آیا می دانی

که درهجوم دردها و غمهایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

آنه...

اکنون آمده ام

تا دستهایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

و درآبی بی کران مهربانی ها

به پرواز درآوری

و اینک آنه..

شکفتن و سبز شدن

در انتظار توست

در انتظار توست....

سنگ وحال خوب..

خدایا

گاهی پشت یک سنگ پنهان می شوم

و گریه می کنم

تو سنگ را با اشاره ای کنار می زنی

و دور دست را نشانم می دهی!

در دور دست

سنگ دیگری است!

تا آن جا پیاده می روم

و در جاده آن قدر به تو فکر می کنم

که وقتی به سنگ می رسم

تنها بر آن می نشینم

و خستگی در می کنم!

تو همیشه

این گونه

حال مرا

بهتر می کنی..!

«لاله جهانگرد»

سرزمین گمشده...

مردمی که مرده اند

مردمی که دست های سردشان

چروک خورده است

مردمی که راه می روند

بی خیال ماه

بی خیال عشق

بی خیال نور

مردمی که خاک خورده خاطراتشان

خسته و شکسته

قاب چهره هایشان

مردمی که راه می روند

مردمی که مرده اند

آسمان شهرشان

بی ستاره است

توی سینه هایشان

جای خالی دلی

لانه کرده است

توی چشم های ماتشان

جای خالی پرنده ای.

گیر کرده ام میان مردمان شهر

سرزمین من

جای دیگری ست

نام سرزمین من

کودکی ست....

«فاطمه زارع»

پیکاسوی کوچک من...

آب داری

رنگ داری

کاغذ داری

با آب رنگت

کاغذت را آبی کن

و بچسبان

به تابلوی زندگی

حتماً پرنده ای پیدا می شود

که در آن پرواز کند...

«نسیم بامدادی»

در آستانه ی فصلی سبز..

سبزه های کنار پنجره

امیدوار

قد می کشند سوی آفتاب

چیزی ته دلم تکان می خورد

انگار جوانه ی بذری

از عمق چاه تاریک

در جست و جوی نور

خود را

به پشت پنجره ی چشمانم می رساند

چه ساده

مهمان دلم می شود بهار....!

«زهراخانی»

معجزه ی بهاری

از میان شاعرانه های تازه و قشنگ

نقش های شادمان و نو

به بوم زندگی ِ رنگ رنگ

همهمه ، ترانه ی پرنده ها ی خوش صدا

عطرهای دلنشین و تازه در هوا

درتمام جای جایِ این جهانِ بی کران

می شود تولد دوباره را دوباره دید

از لب نسیم

حرف های تازه تازه را شنید....

«سپیده شافعی»

شاد باش....

شاد باش..

نه یک روز ،

که هزاران سال..

بگذار

آوازه ی شاد بودنت

چنان در شهر بپیچد

که روسیاه شوند

آنانکه

بر سر غمگین کردنت

شرط بسته اند.....

شکوه علفزاران..

گرچه هیچ چیز نمی تواند

دیگر شکوه علفزاران 

و درخشش گلها را

به آنان بازگرداند.

اما ،

غمی نیست.

باید قوی بود

و به آنچه که بر جای مانده

امید بست...

مردم...

شمالم تا جنوبم عشق

چه خاک وگندمی دارم

صدام یاری کنه باید

بگم چه مردمی دارم

بگم این حق هیچکس نیست

که با ثروت فقیر باشه

کسی که فرش می بافه

نباید رو حصیر باشه

 اگر که سختی از انسان

یه کوه درد می سازه

ولی از مردم ما درد

داره یک مرد می سازه

 نگاه کن بچه های کار

چه جور تو آب و آتیشن

تویِ این روزهای سخت

کمک خرج پدر می شن

من و تو مردمی هستیم

که گنج از رنج می سازیم

به این تاریخ خورشیدی

به این فرهنگ می نازیم

من و تو مردمی هستیم

که آینده تو مشت ماست

که از هفتاد نسل قبل

هزار اسطوره پشت ماست....

«معین»

نامرئی..

از گوشه گیری و کم حرفی اش نبود

که میان آدم های دو رنگ و هزار رنگ

تنها بود

از یک رنگی اش بود......!

«مهتاب قبادی»

بیا نامه ات را بگیر...

برای تو ای باد لجباز ولگرد

که در کوچه ها

پرسه گر

و در شهر

آواره ای

برای تو این نامه را می نویسم؛

به مهمانی ما بیا:

به مهمانی ابرها

به جای دویدن به دنبال پروانه ها

و له کردن پای گل ها

بیا

بیا دست یک قاصدک را بگیر و برقص

بیا فکر باران آینده باش

به جز شیطنت در ته کوچه ها

بیا

بیا فکر یک کار سازنده باش..

«مهدیه نظری»

باران ، رویاست...

باران
رویاست
میان بالهای شب می خزد                                         
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود

باران
رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز می داند...

باران
رویاست
و رویاها
به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی...

از کسانی که....... سپاس

از کسانی که از من متنفرند سپاس ، آنها مرا قوی تر می کنند.

از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم ، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.

از کسانی که مرا ترک می کنند متشکرم ، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.

از کسانی که با من می مانند سپاسگزارم ، آنان به من معنای دوست داشتن واقعی را نشان می دهند.

وقتی.....

وقتی دنبال آب می روی

وقتی دنبال رویاهایت می روی

به ابر و بادها به عنوان دوست فکر کن

و قلبت را آرام کن

وقتی با دو پای خود می توانی راه بروی

جایی نیست که نتوانی به آن برسی

رویاهای بی خاصیتت را فراموش کن

وآن را تکه تکه کن

محبت و احساس اگر زمانش فرا رسد

بگذار گل روی آب شناور شود....

یارب....

یارب.....

مرا معبر آرامش کن

تاآنجا که نفرت هست ،

عشق جاری سازم.

آنجا که خطا هست ،

بخشایش بگسترانم.

آنجا که جدایی هست ،

وصل بیافرینم.

آنجا که لغزش و دروغ هست ،

حقیقت بیاورم.

آنجا که تردید هست ،

ایمان بنا کنم.

آنجا که ظلمت هست ،

نور بتابانم.

و..

آنجا که اندوه هست ،

شادی منتشر کنم.....

باران باش...

باران باش

کسی به باران عادت نمی کند

هر وقت بیاید

دوست داشتنی است...

برای دوست داشتن....

برای دوست داشتن

دنبال باران و شقایق نباش

گاهی

در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای می رسی که

زندگیت را روشن می کند.....

حاضر..

رنگ ها

همه حاضرند

در بوم نقاشی

پاییز...!

«علی باجلان»

همین برایم کافی است..

همین برایم کافی است

در شلوغی شهر

از لابه لای هوای تیره و آلوده

آهنگ خفیف صدای کلاغی

آواز بلبلی

یا گذر نسیمی......

همین برایم کافی است!!

«زینب برومند»

هدیه ی تابستانی...

تابستان

به هر کس چیزی می بخشد

به درختان

سنگینی شاخه هایشان

از میوه های رنگارنگ

به انسان ها

گرما

عشق

محبت

و فرصت های با هم بودن

به ساحل دریا

صدف ها

قلعه های شنی

و گوش ماهی ها

و به لباس های زمستانی

حسرت یک بار پوشیدن....

«سارا سلیمانی»