اعتماد کن...

حرف شکاکانی که می گویند :

تو نمی توا نی  را باور مکن

و توجه نکن به حرف بزدلانی که می گویند :

مردم چه خواهند گفت ؟

به احساساتت اعتماد کن

که تو را در مسیرت هدایت می کنند !

به شهامتت اعتماد کن

تا به امکان خودت بودن برسی !

زندگیت را به دست گیر !   

در دشواریهاي زندگی

از راه منحرف شدن ،

تنها و سرگردان ِ  یکی قله

با پرتگاهی دهن گشاده پیش پا !

تجربه کردن مرز ،

گذشتن از مرز ،

نقطه عطف حیات !

 مارگوت بیکل

دوره گرد.....

آی مردم ، دل خوش آوردم

یک بغل خنده ، کمی آرامش

مشتری آیا هست؟

آی مردم ، بشتابید که تنگ است زمان

آه ای خوب ترین ساکن این منزل خاک

آسمان آوردم

بیکران ، آبی و صاف

فرصت نیم نگاهی به افق ، آیا هست؟

بارشی در راه است

ناودانی ، هوس بارش باران دارد؟

آی مردم ، بشتابید که فردای شما آوردم

آن که دیروز در اندیشه ی آن

لحظه های کذر عمر ، چه بیهوده به یغما دادید

آرزو چینی امروز ، گوارای شما

دلتان تنگ اگر هست دوایش این جاست

مرهم این غم تنهایی اتان ، شوق وصال

شب آرام و دو صد چشمک و مهتاب و نسیم

به بهای سر سوزن ذوقی

نور خورشید و گل یاس و تن جاری آب

به نگاهی پر مهر

تو بگو ، قیمت آنها بالاست؟

مهربان مردم این آبادی

پرده از پنجره ها برگیرید

پشت هر پنجره ، خورشید به خود می پیچد

دل این پنجره ها باز کنید

تا که این تابش پر جذبه ، به کاشانه اتان

و به اندیشه اتان ، نور خدا

آسمان ، رد خوش پای نسیم

همه جا جلوه ی زیبای حبیب

بدبده ، ماه نجیب

مهربانی ، دل خوش ، عشق ، سلام

خنده و همدلی و نور امید

هر چه خوبی که بخواهی تو ، در این چرخ مهیا کردم

دل دیوار شما را هوس پنجره ای ، آیا هست؟

و کسی را به سرش شوق وصال؟

آی مردم بشتابید حراجش کردم

نوا آورده ام ، صد نغمه ، یک احساس

مسیر کهکشان راه شیری را ، به یک قد قامت زیبا

رهایی را ، به تکبیری

و آغوش خدایی را ، به نجوای دعای بنده ی پاکی

صدای پای باران را ، به دستانی دعا پیشه

و پاکی را ، به مشتی آب ، آری یک وضو

ارزان نمودم ، تا تمام شهر خیرش را برند و مشتری باشند

هلا ای مردمان

خدایی خوب می دانم درون خانه هاتان از متاع چرخ من خالی ست

روز از نیمه گذشته ست وخریداری نیست؟

تو ببر ، خانه ی دل شاد نشد

قول مردانه که پس می گیرم

قیمت خنده ، کمی آرامش

قیمت عشق ، دل پاک و زلال

قیمت دیدن او ، باور نور

به قنوتی بدهد ، هر چه که حاجت داری

و به ذکری ، همه آرامش دل

یک بغل مهر ، بهایش سر سوزن احساس

دیدن جلوه او ، در عوض پاک نگاه

و به شکری ، نستاند دگر او هر چه که داد

دل خود را بدهی ، خوب خریداری هست

در گشایید به مهمانی نور

بروم از در این خانه ، نمی گردم باز

پاسخی نیست مرا؟

سرتان گرم کدامین کسب است؟

کسب و کاری که ندارد سودی!؟

خواب یا بیدارید؟

چه سکوتی جریان دارد در شهر شما!!

من غریبانه در این شهر به دنبال شما

وشمایان افسوس

همه در کار گره بستن و اندیشه ی قفل

این که دانی چه کسی قفل تو را بسته ، چه سود

که کلید همه اشان ، پیش خداست

بشتابید کلید آوردم

چرخ من پر زگشایش ، صد حیف

گوییا در دل این شهر ، خریداری نیست !

آی مردم ، دل خوش آوردم

یک بغل خنده ، کمی آرامش

آی مردم بشتابید که تنگ است زمان

مشتری آیا هست؟

یک نفر از ته آن کوچه ، صدا کرد مرا

آه ، صد شکر

کسی بیدار است...

« کیوان شاهبداغی »