ایستاده با غرور...

ایستاده با غرور

در برابر طوفان تقدیر

از آغاز تا اینک

همچون میخک

نگاه می کند

خیره در چشمان روزگار

جوانه مى زند

سبز در برهوت عطش

و قدم بر می دارد

با انگیزه و امید

بی هراس از

لحظه های سیاه و سپید

در هیاهوی کوچه ای

که نامش زندگی است....

من دلم می خواهد...

من دلم می خواهد

سوزنی بردارم

- سوزن کوچکی از جنس بلور -

و دلم می خواهد

یک سبد قوس و قزح

با  خودم بردارم...

به خیابان بروم

هر کجا کوچه ی دلگیری هست...

هر کجا لب هایی غمگینند

"کوک شل" هایی از جنس تبسم بزنم...

هر کجا اشکی هست

پرده را چین بکشم

تا که خورشید بتابد به اتاق...

هر کجا تاریک است

از نخ نقره ، شهابی بدهم

توی گلدان غم و دلزدگی ،

نرگسی سبز کنم...

بین دلها

پل روبان بزنم...

من دلم می خواهد

همه جا

حاشيه ی سرخ محبت باشد...