اول عقل سرخ..

به نور بیا

وگرنه تاریکی

تو را لمس خواهد کرد..

"سید علی صالحی"

سخت نگیر...

سخت نگیر

آرام باش

رویاهای روشن خود را مرور کن،

ونزدیکتر بیا

آدمی

ادامه ی آرام آدمی ست،

و همین خوب است که آدمی

آدمی رادوست می دارد...

"سیدعلی صالحی"


درآخرین دیدار

جهان

به تَنگ آمده از خویش وُ

خود از جهان به تَنگ آمده در تاریکی.

بازآ...!

تو را به قولِ کریم ،

کلمات مرا بشنو!

بازآ... نجات ِ بزرگ

بازآ...!

شعر برای من

حرمتِ نان است

به وقتِ زیارتِ آدمی.

شعر

شرف است

در این گَزَندِ گهواره شکن .

و من

پاس داشته ام این دریا را

هم پُر بهاء تر از جانِ خویش و ُ

جهانِ خویش ،

که می دانید...!

تاریک است اینجا

تَنگ ، تاریک و بی تکلم است اینجا

تو... نجاتِ بزرگ!

قولِ کریم ِ ملکوت!

کلماتِ مرا بشنو!

« سید علی صالحی »

وای...!!

هی درویش

حالت خوش است

میزانی ، ممکنی ، دُرُست؟

من هم نزدیکِ تو نشسته ام

وحقیقتاً

دردها دیده ام

هم

از عبادتِ ابلهانی

که کافر به کلماتِ خداوندند.

و دیده ام بسیار

بسیار آدمی دیده ام

که مُردگان را سیلی می زدند.

آن بالا

بالایِ سکو نشسته اند

نگاهشان کنید

خیالشان آرام است ،

کارشان.... راحت....!

« سید علی صالحی »

داستان رد پای بی پایان دوستان ما...

چه کسی می دانست پشت کوه های بلند

چه می گذرد،

بارش گیسو پیچ بوران بود

بوران...دنیارا گرفته بود،

ما سر در گریبان دامنه

با دست خالی راه افتاده

سمت احتمال حادثه می رفتیم.

ما مطمئن بودیم

همه چیز مثل همان همیشه

معلوم است

راه دارد

روشن است.

بین راه

آشوب صنوبرها

رو به هزار سوی زانو بریده می شولید.

کسی اصلا خیال بد نکرده بود:

ممکن است ماه

در مخفی گاه افق لو رفته باشد.

تمام طول راه

آسمان با ما

از آبی آرام بعد از این،

سخن می گفت.

دم دمای ندیدن آفتاب

تازه به یاد آوردیم

هیچ ردی از علائم آدمی معلوم نیست،

راه هست، اما روشنایی نیست،

کسی با خود چراغ نیاورده بود.

بین راه بوی دهان مرده می آمد

هدهدهای سر بریده بر بوته های باد

شبیه شکوفه های نی می لرزیدند.

من خواستم چیزی بگویم

اما دوستان دیر باور دریا

از مخفی گاه ماه گذشته بودند.

تردید

تعلل

تاریکی...!

گفتم صبر کنید!

گفتم اتفاق عجیبی

چشم به راه ماست.

من این علائم عجیب را

پیش از این به خواب دیده ام،

من می دانم به الفبای موعود نخواهیم رسید،

من این کلمات شکسته را می شناسم،

کسی باپشیمانی ما پیمان نخواهد بست،

برگردیم

بوی سوختن کتاب و کبوتر می آید.

اما آن ها رفتند،

من خسته بودم مثل همیشه

مثل تردید ، مثل تعلل ، مثل تاریکی.

گفتم،

با خود گفتم همین جا

سایه روشن همین صنوبرها صبر خواهم کرد.

حالا بیست و هفت سال و سه هفته ی کامل است

که من همین جا

سایه روشن همین صنوبرها

دارم داستان هجرت دوستان خود را

مرور می کنم،

بیست و

هفت سال و

سه هفته ی کامل...!

سید علی صالحی

حال همه ما خوب است ، اما تو باور نکن...

سلام...

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند

با اينهمه اگر عمري باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي ِ بي جفت بلرزد

ونه اين دل ناماندگار بي درمان

تا يادم نرفته برايت بنويسم

حوالي خوابهاي ما سال ِ پر باراني بود

ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل

حتي هر وهله

گاهي هر ازگاهي

ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بدون حرفي از ابهام

دوباره برايت مي نويسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور نكن.....

شاعر:  سید علی صالحی