جهان

به تَنگ آمده از خویش وُ

خود از جهان به تَنگ آمده در تاریکی.

بازآ...!

تو را به قولِ کریم ،

کلمات مرا بشنو!

بازآ... نجات ِ بزرگ

بازآ...!

شعر برای من

حرمتِ نان است

به وقتِ زیارتِ آدمی.

شعر

شرف است

در این گَزَندِ گهواره شکن .

و من

پاس داشته ام این دریا را

هم پُر بهاء تر از جانِ خویش و ُ

جهانِ خویش ،

که می دانید...!

تاریک است اینجا

تَنگ ، تاریک و بی تکلم است اینجا

تو... نجاتِ بزرگ!

قولِ کریم ِ ملکوت!

کلماتِ مرا بشنو!

« سید علی صالحی »