سنگ وحال خوب..

خدایا

گاهی پشت یک سنگ پنهان می شوم

و گریه می کنم

تو سنگ را با اشاره ای کنار می زنی

و دور دست را نشانم می دهی!

در دور دست

سنگ دیگری است!

تا آن جا پیاده می روم

و در جاده آن قدر به تو فکر می کنم

که وقتی به سنگ می رسم

تنها بر آن می نشینم

و خستگی در می کنم!

تو همیشه

این گونه

حال مرا

بهتر می کنی..!

«لاله جهانگرد»

سرزمین گمشده...

مردمی که مرده اند

مردمی که دست های سردشان

چروک خورده است

مردمی که راه می روند

بی خیال ماه

بی خیال عشق

بی خیال نور

مردمی که خاک خورده خاطراتشان

خسته و شکسته

قاب چهره هایشان

مردمی که راه می روند

مردمی که مرده اند

آسمان شهرشان

بی ستاره است

توی سینه هایشان

جای خالی دلی

لانه کرده است

توی چشم های ماتشان

جای خالی پرنده ای.

گیر کرده ام میان مردمان شهر

سرزمین من

جای دیگری ست

نام سرزمین من

کودکی ست....

«فاطمه زارع»

پیکاسوی کوچک من...

آب داری

رنگ داری

کاغذ داری

با آب رنگت

کاغذت را آبی کن

و بچسبان

به تابلوی زندگی

حتماً پرنده ای پیدا می شود

که در آن پرواز کند...

«نسیم بامدادی»

در آستانه ی فصلی سبز..

سبزه های کنار پنجره

امیدوار

قد می کشند سوی آفتاب

چیزی ته دلم تکان می خورد

انگار جوانه ی بذری

از عمق چاه تاریک

در جست و جوی نور

خود را

به پشت پنجره ی چشمانم می رساند

چه ساده

مهمان دلم می شود بهار....!

«زهراخانی»

معجزه ی بهاری

از میان شاعرانه های تازه و قشنگ

نقش های شادمان و نو

به بوم زندگی ِ رنگ رنگ

همهمه ، ترانه ی پرنده ها ی خوش صدا

عطرهای دلنشین و تازه در هوا

درتمام جای جایِ این جهانِ بی کران

می شود تولد دوباره را دوباره دید

از لب نسیم

حرف های تازه تازه را شنید....

«سپیده شافعی»