وقتی که...

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...
وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوستشان دارم..
بي تفاوت مي گذرم....

زنی را می شناسم من...

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی را با تار تنهایی

لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....

زنی را می شناسم من....

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من

زنی را....

«سیمین بهبهانی»

کتاب ِ کتاب...

1)مردمان بی دوست

کتاب های اند که کسی را نمی یابند که بخواندشان...

2)زخم ها سطرهایی اند

در کتاب درد...

3)قداست کتاب ها در درون آن ها نیست

در دل کسی است که به آن ها ایمان دارد...

4)دیوارها کتاب آن کسی است

که کتاب ندارد...

«شاعر: جمال جمعه»

آ ...

از دهان باز

دندانپزشک ، دندان را می بیند

کله پز ، زبان را

شاعر ، حرف تازه را

اما کسی نمی داند

صاحب این دهان باز

یخ زده است!

شاعر: اکبر اکسیر

نقد فنی..

پستچی پاکتی آورد

محتوی کتاب شعر

پشت پاکت

مهر مستطیل آبی رنگی

کتاب شعر را نقد کرده بود:

بنا به اظهار فرستنده

فاقد شئ قیمتی است!

شاعر : اکبر اکسیر

مسابقه..

هر چه کبوتر و برگ زیتون و پارچه ی سفید بود

شاعران ما ، خرج شعر صلح کرده اند

مانده ام چکار کنم

..........................

بر می خیزم به جای شعر

تمام پرچم های جهان را

در وایتکس می خوابانم!

شاعر: اکبر اکسیر

جای مهمان خالیست...

سفره ی پاره ی عشق از گل و گندم خالیست

جای مهمان خالیست

روی قالیچه ی دل جای مهمان خالیست

جای مهمان خالیست

جای یک یاس سپید توی گلدان خالیست

جای پای تو بر این برف زمستان خالیست

جای مهمان خالیست

خواستم فال بگیرم که تو کی می آیی

دیدم ای وه ! که فنجان خالیست

روی این برکه ی عمر جای نیلوفر عریان خالیست

جای مهمان خالیست

چه سکوتی چه شبی جای یک عابر شبگرد غزل خوان خالیست

جای مهمان خالیست

جای عطر گل سرخ توی ایوان خالیست

جایت ای دوست خوب زیر باران خالیست

روی قالیچه ی دل جای مهمان خالیست

جای یک یاس سپید توی گلدان خالیست

جای پای تو بر این برف زمستان خالیست

جای مهمان خالیست

خواستم فال بگیرم که تو کی می آیی

دیدم ای وه ! که فنجان خالیست

روی این برکه ی عمر جای نیلوفر عریان خالیست

جای مهمان خالیست..

زنده یاد مهستی

به جز خدا کسی نیست..

 

همه دلها شکسته تموم لبها بسته

دلم می خواد بخوونم اما سازهام شکسته

همه دلها پره غم ، تو چشمها اشک ماتم

دیگه فریاد رسی نیست به جز خدا کسی نیست

از عشق نمیشه حرف زد نه از محبت دم زد

دیگه کسی نمونده که رفت و خونه اش در زد

همه دلها شکسته تموم لبها بسته

دلم می خواد بخوونم اما سازهام شکسته

زبس تنها نشستم درها رو ، رو خود بستم

هم صحبت آینه ، اونهم زدم شکستم

آه ای خدا به داد ما نمی رسی

مردیم همه ز حسرت و ز بی کسی

دیگه کسی نمونده که رفت و خونه اش در زد

همه دلها شکسته تموم لبها بسته

دلم می خواد بخوونم اما سازهام شکسته

همه دلها پره غم ، تو چشمها اشک ماتم

دیگه فریاد رسی نیست به جز خدا کسی نیست..


زنده یاد هایده

دلم یک...می خواهد!


دلم یک طعم ميخواهد
ولی شیرین تر از شیرین
که حتی در ته احساس سرد نکبت و تلخی
دهانم را نرنجاند
دلم در این محیط پر ز گندم زار بیزاری
هوایی پر ز عطر ماه ميخواهد
هوایی از اقاقی پر-
هوایی تازه و لبریز از احساس ميخواهد.
دلم یک حرف ميخواهد
که زخم کهنه تقدیر بی تقصیر این دل را
دوا باشد
و شاید اندر این دریای پر آشوب بی ساحل
دلم را ناخدا باشد
دلم یک عشق ميخواهد
که حتی بعد لمس ملتمس آمیز خواهش ها
بماند
با دل و قلبم بیاساید – بیآمیزد
ودر تاریکی این خانه ی خاموش-

چراغی نو بیاویزد

شاعر: محمد تقی اقدام

شهر ماتم...

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

کوچ کردن دسته دسته آشنایانم ولی باز

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

گریه ها شد جای شادی ، شادی هر خانه ماتم

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

کوک کردند مطربان هم سیم ماتم کوک ماتم

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

عاشق از آوازه دلدار می ترسد

پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد

شه سوار از جاده هموار می ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتظار بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد

تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید

خفته در خوابی نجنبید

کوچ کردند دسته دسته آشنایان ، عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

چشمه ها خشکید و دریا تشنگی را دم گرفت

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد ، عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم ، هیچکس گوشی ندارد

بازا تاکاروان رفته باز آید

بازا تا دلبران ناز ناز آید

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آید

پاگل افشانان نگار دلنواز آید

بازا تا بر در حافظ سر اندازیم

گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم

«با صدای شماعی زاده»

درد دوری...

بذار تا از درد دوریت

من ترانه ای بسازم

این صدا صدای گریه است

جای ناله های سازم

من می خواهم تا غصه هامو

پیش روت اینجا بیارم

تا که ابر غربتم رو

روی شونه هات ببارم

تو برام همیشه رویا

عمریه خواب و خیالی

عمریه که چشم به راهتم

ولی افسوس که محالی

راضی ام به دیدن تو

اگه هست فقط تو خوابم

گوش به زنگ اون صداتم

تا بگی میای سراغم

با یه دنیا قصه و با کوله باری از غزل

همه احساس وجودم

واسه تو خوابای خوب ، بغل بغل

اینم از شعر و ترانه ام

از یه دنیا آه و ناله ام

اینم از مصیبت و درد

اینه دنیای خیالم...

خواننده : علیرضا قمیشی