کنار پنجره ایستاده بود

و نگاه می کرد به شاخه ها

به لباس های روی بند رخت

به پرهای پرنده ای که توی حیاط قدم می زد

پرده از صبح منتظر بود

و نمی دانست باد ،

همان لحظه  که می آید

رفته است....!!

( حسین تولایی )