باد...بود...
کنار پنجره ایستاده بود
و نگاه می کرد به شاخه ها
به لباس های روی بند رخت
به پرهای پرنده ای که توی حیاط قدم می زد
پرده از صبح منتظر بود
و نمی دانست باد ،
همان لحظه که می آید
رفته است....!!
( حسین تولایی )
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:15 توسط آمیتیس
|