عصرهای غم...
بعد از ظهرها
پیرمرد در خاطراتش
غوطه ور می شد و
همراه با چای تلخ
در دهان می گذاشت
حبه های غم را..........
(مهتاب قبادی)
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:7 توسط آمیتیس
|
پیرمرد در خاطراتش
غوطه ور می شد و
همراه با چای تلخ
در دهان می گذاشت
حبه های غم را..........
(مهتاب قبادی)