زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و

خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز

گریه ی بی صدا نبود ؛

نمي خوام مثل همه گريه كنم

ديگه گريه دلو وا نمي كنه ،

قصه هاي پشت اين پنجره ها

غمو از دلم جدا نمي كنه

قصه ي ماتم من هر چي كه بود

هرچي كه هست

قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه

وقت خوابه ديگه ديره

نمي خوام قصه بگم

از غم و غصه برات،

هر چي بگم بازم كمه.....

«ایرج جنتی عطایی»