دیگه گریه دلو وا نمی کنه.....
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و
خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز
گریه ی بی صدا نبود ؛
نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگه گريه دلو وا نمي كنه ،
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غمو از دلم جدا نمي كنه
قصه ي ماتم من هر چي كه بود
هرچي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه
وقت خوابه ديگه ديره
نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات،
هر چي بگم بازم كمه.....
«ایرج جنتی عطایی»
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹ ساعت 14:9 توسط آمیتیس
|