وداع......
وقتي رفتي همه چي رفت حتي لبخند گل ياس
توي سينه بي تپش شد اون همه قلب پر احساس
نه لبت به خنده وا شد نه وداعي كردي با من
درد و نفرين بر سفر باد سفر هميشه رفتن
در قفاي رفتن تو همه ي پلها شكستن
به عزاي رفتن تو همه به گريه نشستن
تو كجايي كه ببيني چه دلهايي با تو هستن
مي دونم تو قطره نيستي كه بري گم بشي در رود
براي روح بزرگت مرگ تو تولدي بود
نه با اين رفتن تو رفتي نه با اين مردن تو مردي
تو صداي جاودانه به جماعتي سپردي...
تقديم به مسعود عزيزمان كه چندي است كه به سوي آسمان پر گشوده است.روحش شاد و يادش گرامي.....
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 20:18 توسط آمیتیس
|