کلافه...
مرد دوست نداشت خانه را ترک کند ، اما باید از آن جا می رفت. اهل خانه او را در جعبه ای چوبی گذاشتند و به دو مرد تنومند سپردند تا از آن جا دورش کنند.
اومی خواست فریادبکشد و از بی مهری آن ها گلایه کند،ا ما نمی توانست. هرچه زور می زد صدای اش در نمی آمد.
مرد مرده بود و نمی دانست...
» داستانک های رسول یونان از کتاب احمق «ما مرده ایم !
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:55 توسط آمیتیس
|