مرد دوست نداشت خانه را ترک کند ، اما باید از آن جا می رفت. اهل خانه او را در جعبه ای چوبی گذاشتند و به دو مرد تنومند سپردند تا از آن جا دورش کنند.

اومی خواست فریادبکشد و از بی مهری آن ها گلایه کند،ا ما نمی توانست. هرچه زور می زد صدای اش در نمی آمد.

مرد مرده بود و نمی دانست...

 » داستانک های رسول یونان  از کتاب  احمق «ما مرده ایم !