زير باران

در آن نمناكي سرشار از طراوت

قدم زنان، جاده را مي پيمود

باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند

هميشه مي شنيد كه:

چشمها دروغ نمي گويند...........

اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد

چشمها هم، نقش بازي مي كنند

چه ورطه خوفناكي است!!!!!

او، دست وپا زنان

        در اين تلاطم واين همه واهمه

                                   فقط نگاه مي كرد

ديگر نمي دانست چه بايد بگويد

خسته بود از اين همه دورنگي ها

از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها

آينه را از جيبش در آورد

نگاهي انداخت

هيچ نمي ديد

هيچ چيزي در آينه نبود

بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد

آينه، شفاف نبود

شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟

بشكن.........بشكن آينه را

بگذار غبار از آينه زدوده شود

بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود

آينه را بر زمين مي زند

اما نمي شكند

آه باورش نمي شد

اين آينه نبود

كه اگر بود، مي شكست

باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد

كم كم، محو شد

بارن زدوده بود غبارش را

اصلا، فقط غبار بود وبس

آينه، نبود

كه اگر بود، مي شكست

باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت

ديگر چيزي با خود نداشت

در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد

نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟

اما مي رفت

ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند

اما مي ترسيد

مي داني از چه؟

از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند

ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار

شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را

آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن

نه چيزي بيشتر ونه كمتر.

 (بریهه سلیمی)