یاربا یا ، تا کدامین لحظه باید سوخت

تا به کی چون شمع لرزان شعله ها افروخت

این پل بشکسته کی آخر می ریزد

در دل بی باورم ، باور می ریزد

کهنه شد تقویم عمر سر به سر پوچ ام

خسته از تکرار تلخ و خسته از کوچ ام

یارب ، اگر از گفتن ببندم لب نه خاموشم

یارب ، که من آن آتشفشان سینه در جوشم

به من بگو در روز جزا ، که بشکند این فاصله ها ، چه پاسخی داری تو مرا ، یارب

از آنچه آوردی به سرم ، از این که کردی در به درم ، به خنده دیدی چشم ترم ، یارب

اشک من با اشک یاران گر به هم آمیزد

روز محشر پایه های ظلم تو می ریزد

 «ترانه ای اززنده یاد مهستی نازنین»