قلم من...
قلمم را ميان دلتنگي هايم گم كرده ام
مي دانم خسته است از نوشتن درد هايم
قلمم بيمار است
دلش زير فشار واژه ها شكسته
و مي نالد از زخم هايي كه تازيانه حقيقت بر تنش حك كرده
هنوز زمزمه هايش را به ياد دارم
زماني كه از عشق مي خواند و قلب خطوط مي لرزيد
قلمم غربت كوير را مي شناخت و براي چشمان تشنه اش اشك مي ريخت
دلهره غروب را مي فهميد
و فرياد انتظار پنجره را مي شنيد
ديشب اخرين كلام را بر سكوت شب ترسيم كرد
و بي صدا تر از هميشه غصه هايش را در گوش باد زمزمه كرد
و به ياد نوشته هايش تا صبح گريست
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 22:24 توسط آمیتیس
|