نه از آشنايان وفا ديده ام

نه در باده نوشان صفا ديده ام

زنامردمي ها نرنجد دلم

كه از چشم خود هم خطا ديده ام

به خاكستر دل نگيرد شرار

من از برق چشمي بلا ديده ام

وفاي ترا نازم اي اشك غم

كه در ديده عمري تو را ديده ام

دگر مسجدم خانه ي توبه نيست

كه در اشك زاهد ريا ديده ام

نه سوداي نام و نه پرواي ننگ

ازين خرقه چوشان چه ها ديده ام

طبيبا ، مكن مَنعَم از جام مي

كه درد درون را دوا ديده ام

حريم خدا شد چه شب ها دلم

كه خود را ز عالم جدا ديده ام

از آن رو نريزد سرشكم زچشم

كه در قطره هايش خدا ديده ام

برو صاف شو تا خدا بين شوي

ببين من خدا را كجا ديده ام...

 «هما مير افشار»