بسوزيم و بسازيم...
زبس نديدم ز كس محبت
شدم گرفتار رنج و محنت
گسستم از هر كه آشنا شد
دو روز ه ي عمر من فنا شد
زمانه با كس وفا نكرده
زغم دلي را رها نكرده
دگر نمي بينم اعتباري
كه گل بخندد به نوبهاري
چون منه آزاده ز دنيا بگذر
نقش غم از سينه ي خود كن تو به در
به پاي هستي نشسته تا كي
دل غمينت شكسته تا كي
بيا طريق وفا گزينيم
زيكديگر جز صفا نبينيم
دگر دل با محبتي در زمانه پيدا نمي شود
زمهرباني و بي ريايي نشاني پيدا نمي شود
چرا به مثل آتش ، مثل آتش بگدازيم
نواي بشنو از ني ، بشنو از ني بنوازيم
به غيره سايه ي حق كه سايه اي نيست
بقاي حرمت ماست
كه بسوزيم و بسازيم...
«علیرضا افتخاری»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:1 توسط آمیتیس
|