وداع ياران....
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هرکو شراب فُرقَت ، روزی چشيده باشد
داند كه سخت باشد ، قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد ، محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان چو در قيامت ، چشم گناهكاران
اي صبح شب نشينان ، جانم به طاقت آمد
از بسكه دير ماندي ، چون شام روزه داران
چندين كه بر شمردم ، از ماجراي عشقت
اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران
سعدي به روزگاران ، مهري نشسته بر دل
بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران
چندت كنم حكايت ، شرح اين قدر كفايت
باقي نمي توان گفت ، الا به غمگساران....
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:33 توسط آمیتیس
|