حتي به روزگاران...
اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره ، در چشم جويباران
آيينه ي نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا كه در هوايت خاموشي جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ كوه ساران
اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف ، دادند بي شماران
گفتي : به روزگاران مهري نشسته
گفتم:
بيرون نمي توان كرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت ، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان ، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران ؛
وين نغمه ي محبت ، بعد از من وتو ماند
تا در زمانه باقي ست آواز باد وباران....
استاد شفيعي كدكني
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:49 توسط آمیتیس
|