چای باطعم خدا
این سماور جوش است
پس چرا می گفتی
دیگر این خاموش است؟!
بازلبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم :
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای باطعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز....
«خانم عرفان نظرآهاری»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ ساعت 23:1 توسط آمیتیس
|