آواره ام به راهی ، درمانده ام الهی

ازکاروان هستی ، جا مانده ام الهی

نومیدم و پریشان ، نه چاره ای نه راهی

نه تکیه گاهی نه کسی ، نه یارو نه هم نفسی

نه پایی از بهر گریز ، نه تاب با غصه ستیز

نومیدم و پریشان ، نه چاره ای نه راهی

نه شام تیره ی مرا امیدی از سحر بود

نه در نوا و آه من آن آتش و اثر بود

نومیدم و پریشان ، نه چاره ای نه راهی

از دیدگانم ، وای من اشکی دگر نریزد

از سینه ی سوزان من ، آهی دگر نخیزد

نومیدم و پریشان ، نه چاره ای نه راهی

 (زنده یاد جهان)