هزار ها بار از همه ی خیابان های شهر گذشته ام

اما یک بار هم نشده است

که به یاد  کودکان خیابان بگریم .

چه فلسفه ی شومی است

سر چهار راه  ایستادن

و به انتظار لحظه ی سبز چراغ راهنما

اسپند دان در دست گرداندن

وای خدایا

روز هایی مثل امروز

در تقویم زندگانی همه  ی آدم های زمین کم نیست

اما کمبود نگاه های لبریز از انسانیت

سال هاست که حتی کبیسه هم نمی شود .

درست در لحظه ای که صلیب وار

رو به ویترین های پر زر و برق شمال شهر

نقشه ی خرید  سر برج را در خفایای

ذهن مغشوشمان می کشیم ....

کودکی دردمندانه

لحظه های بی نصیب از زندگیش را ، در کنار

سبز و سرخ چهار راه ها به دوش می کشد ....

و همین است

همین گونه  ...

روز هایی مثل امروز!